كافكا در پراگ
"سگ اندلسي" را
مسخ كرد
قلاده اش را بيرون كشيد
از پلان هاي بونوئل.
سگ از نگاتيو
به قلم دان پريد؛
لاي ورق هاي كافكا
در چمدانِ هدايت
از پاريس به تهران آمد
و در ورامين گم شد
پوزه مي كشيد:
" من سگ ولگرد نيستم
سگ اندلسي بونوئلم".
"عزاداران بيل"از خيابان گذشتند
سگ،
پاي "ساعدي" را دندان زد
مسخ، هاري بود؛
از دهان قصه گو
به حيوان نشت مي كرد.
" من
گاو مشت-حسنم".
سگ اندلسي
در ورامين مُرد.
سگ ولگرد
تن هدايت را
تا پاريس بو كشيد
و كافكا
پنجره را باز كرد
حشره
به ماه پريد.
مهره ها را
از ستون فقرات
روي ميز ريختم
و خميده باختم.
طناب پاره نخاع
هيچ دردي را
به گردن نمي گرفت.
نرم تن شدم
به هيأت يك گوش ماهي منزوي
به ماسه افتادم.
آب از من گذشت
تور از من گذشت
در كافه تاريك
پختم
و به دهان برندهء شهر
خوب آمدم.
من اسلحه را شستم
مثل ميوه ها
قبل از اينكه به دهان بگذارم
عقربه ساعت فكسني هستم.
مدارِ تخت را مي چرخم
تمام روز خواب مي مانم
تمام شب روي شش شماره درجا مي زنم