تبليغاتX
بلاگ نوشت
 انجمن وبلاگ نویسان مُرده
این جا دنیای وبلاگ نویسان مُرده است . دنیای وبلاگ نویسان پر بغض و آشفته . وبلاگ نویس هایی که کندی باز کردنِ صفحه ها به هجوم کلمات توی ذهن هایشان ، ترمز ناگهانی و تند می زند .انگار  تمام خلاقیت و انرژی نوشتن ، پشت لحظه های کش دارِ " آیا " وصل شدن به شهر مجازی مثل ماهی ته تُنگ تَنگ آرام آرام می میرد .

این جا قبرستان وبلاگ های تاریخ گذشته است . بچه هایی که پر حرارت پیدا شدند و توی سردخانه های این رخوت نا امید گم شدند . وبلاگ نویس های شاعر ، بی الهام شده اند ، وبلاگ نویس های روزنامه چی ، یا بی روزنامه اند یا فراری یا زندانی یا بی حوصله تر از این حرف ها که حوصلۀ حرف داشته باشند . روزمره نویس ها ، توی روزهایشان چیزی برای نوشتن پیدا نمی کنند و سینمایی ها تنها خبر ممنوع التصویر و ممنوع الپخش ها را دکمه می زنند . خیلی از رفقا بسته اند و رفته اند . بعضی ها را هم بسته اند و بُرده اند . آن ها که می خواهند بنویسند فیلتر شده اند یا بوی خون کلماتشان را غرق کرده .

تا کی دوباره پا بگیرد این ساقه جوان در آتش سوخته..

نوشته شده توسط هانیه بختیار در چهارشنبه 17 تیر1388 | موضوع:
 
صدای سوت موشک را شنیدم . نزدیک تر و نزدیک تر شد و حالا دیگر مطمئن بودم می خورد توی سرِ ما . سقف را شکافت و همه چیز معلق شد . من از زمین کنده شدم و توی هوا بی وزن می چرخیدم . فکر می کردم حتما دست و پایم کنده شده یا دلم شکافته است . هیچ مقاومتی نبود . باید می مردم و من مُردم .

..چند ثانیه ای از مُردنم گذشته بود . من مُرده بودم و خب حالا نمی دانستم باید چه کار کنم . یک چیزی این وسط جور در نیامده بود . چشم هایم باز شد و چسبید به سقف . روی تختم بودم و هوا آن قدر روشن بود که بفهمم نزدیک ظهر است . طول کشید تا خودم را جمع کنم و به خودم بگویم خب خواب است دیگر .

حالا از آن روز هی فکر می کنم واقعا زنده ای هستم که فقط خواب دیده مُرده است یا مُرده ای هستم که خیال می کند زنده است.

نوشته شده توسط هانیه بختیار در شنبه 2 خرداد1388 | موضوع:
 پشت هم گزارش سقوط برگ
من از سایت های شما می ترسم . از این همه تیتر های پر رنگ بدخبر می ترسم . از آخرین مصاحبه های  وکیل زندانی ها و اعدامی ها می ترسم . از اطلاع شمارش روزهای اعتصاب غذا و تعداد بازداشتی های جدید می ترسم . از خبر حکم و وثیقه می ترسم . از دانستن اسم اعدام شده ها و منتظر اعدام ها می ترسم . از خبر طرح های خلاقانه جمع خانه های مجردی و مجرد های بی خانه و بی امید می ترسم . از مناظره ها ، تکذیب ها ، جوابیه های گنگ و لال می ترسم .

من این روز ها خسته ام و دلزده . از سخنرانی و سخنران خسته ام . از امضا و حمایت و همایش خسته ام . از عکس های داغ و تازه شکنجه در فلان گوشه زمین جفا کش خسته ام . از خبر سفر های انتخاباتی و این الاکلنگ زهوار در رفته جاه طلبی خسته ام  . من از دیدن هر روزه چهره بعضی ها در فارس و ایرنا و گویا و بالاترین دلم به هم می خورد . از لبخند کج و راستشان ، از انگشت اشاره شان که هر روز به طرفی نشانه می روند ، از رنگ کت و شلوارهایشان بیزارم . از عبارت " ضرب و شتم " ، "وضعیت نا مشخص " ، " وابستگی به جریان موسوم.." بیزارم .  من از هجوم این همه خبر نفس گیر بیزارم .

برای همین است که از سایت های شما می ترسم ...وچون مالیخولیا در سرزمین من همه گیر بود و فراوان ، دچارش شدم تا هر روز  صد باره ، آوارِ این همه خبر خرابیِ احوال را بگردم . بترسم و بخوانم . بخوانم و رنج ببرم . رنج ببرم و متنفر شوم . متنفر از کبک های سر در برف که شجاعت ترسیدن را ندارند و مالیخولیای مقدس به تن بی رگشان ، افتخار رخنه نداده است .

نوشته شده توسط هانیه بختیار در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 | موضوع:
 
 

 

                           

 

میان این همه خبر بد ، خبر دستگیری و اعدام و محکوم به سنگسار ، خبر سخنرانی های مضحک و کهنه ، میان این همه دلزدگی و پژمردگی وطن که انگار بوی اتاق مریض منتظر مرگ را می دهد ، میان این همه تو و منی ، این همه خس خس نفس های امید ، میان این همه تهوع ، تکرار ، تنش انتخاباتی ..

..فیلم خوب ببینیم که هوایی تازه شود

نوشته شده توسط هانیه بختیار در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 | موضوع:
 
دلم می خواهد بروم رود گنگ و با مرتاض ها تنم را به گنگ بزنم و خاکستر مرده ها را که روی آب می نشیند ببینم ، اما می ترسم . دلم می خواهد بروم افغانستان . توی بازار کابل و هرات چرخ بزنم و با مردم گپ بزنم ، اما می ترسم . دلم می خواهد بروم آفریقا ، بروم به صحراهای گرسنه و بیمارش ، بروم توی چادر های صحرایی زندگی کنم و کاری بکنم  ، اما می ترسم .دلم می خواهد بروم کمپ پناهندگان ترکیه و حرف هایشان را بشنوم  ، اما از امید آن ها می ترسم . دلم می خواهد بروم جنوب غربی همین شهر خودمان ، محله سیاه ها و مدتی توی دست و پایشان مثل یک مزاحم بچرخم و زندگی کنم ، اما می ترسم .

.. و ترس ، به دوست داشتن های من یک گازِ زشت و بد ترکیب زده است .

نوشته شده توسط هانیه بختیار در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 | موضوع:
 دو سه روز..
سه چهار  روز است که  من با " انور مشدی " و " خورشید کلاه " و " ممدو " زندگی می کنم . هیچ وقت جنوب را ندیده ام . بندر لنگه را ندیده ام اما داغی ماسه های لنگه را وقتی احمد محمود حرفش را می زند ، روی تنم می فهمم . کتاب را جیره بندی می کنم . بعضی وقت ها دلم لک می زند یک صفحه بیشتر بخوانم اما از روزهای بی کتاب می ترسم .معلوم است که کتاب فارسی را ترجیح می دهم .  دلم می خواهد " انور مشدی " حالا حالا ها توی قهوه خانه اش نشسته باشد و من حالا حالا ها نفهمم چرا سرباز از بندر کنگ به لنگه نمی آید .

عصر که باران زد ، کتاب را بستم و  باور داشتم که همه آدم های توی کتاب ها و فیلم هایی که دیده ام ، واقعی واقعی هستند . دارند یک جایی زیر همین آسمان نفس می کشند . خوب است وقتی چیز هایی را که دوست داری باور می کنی . همین باور آدم های نوشته شده و نگاتیو شده است که آدم را هی توی خودش غرق می کند . بعد فکر می کنم همیشه از این همه کتاب و فیلم خوب عقبم . همیشه عقبم . ولع زیادی مثل ویار توی وجودم می پیچد . ولعی که به من عذاب وجدان هم می دهد . دلشوره می گیرم . یک هو گیج می شوم از همه کارهای نکرده . ازهمه چیزهایی که می خواستم بنویسم و ننوشتم ، چیزهایی که می خواستم بخوانم و نخواندم . و این عذاب وجدان این قدر نحس و نکبت بار می شود که اصلا جا می زنم .  این قدر کار های نکرده بزرگ و بزرگ تر می شوند که من زیر سایه اش کوچک و ناچیز می شوم و دست و پایم را گم می کنم . من هیچ وقت جنگنده خوبی نبوده ام . همیشه گوشه آرام و بی رقابت را ترجیح داده ام .  برای فتح قله های بزرگ فکر می کنم کمی مردش نیستم .

برای همین می روم زیر پتو و پاهایم را توی شکمم جمع می کنم و این جوری خودم را از خودم پنهان می کنم  . صفحه ها را ورق می زنم  . صفحه چندم ؟ پناه می برم به همان  " بازار مساح " ، قهوه خانه انور مشدی . دلم می خواهد تا همیشه آن جا بنشینم و " آهن " کباب آتش کند . خوابم می گیرد ..

 

نوشته شده توسط هانیه بختیار در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 | موضوع:
 
مثل یک گرد سفید

از ذهن پُر سرفۀ تخته پاک کن کلاس

شسته می شوم

                  ...روز آخر مدرسه .

                                               ۲۶ فوریه ۲۰۰۹

نوشته شده توسط هانیه بختیار در شنبه 10 اسفند1387 | موضوع:
 
چسبیده است

گونه راستم

             به گودی آرنج تو

میان این دو

          جهانیست عرق کرده

با هزاران سلول رنگ پریده من

              که نای نوش نازک خون را ندارند

و هزاران سلول سرخ و سالم تو

                     که زیر پوست گونه ام

                           تپ تپ می کنند و

                                   جا می اندازند روی صورتم

     مثل ماه گرفتگی مادرزاد

               مثل مهر مبهم کم جوهر

انگار سند می زنی

همه من را

         به نام خودت

..و سرخ می کنم

           گونه چپ و راستم را

               هر بعد از ظهر کرخت زمستان

               که خوابم می برد

                روی گودی پهن آرنج تو

        و جهانی عرق کرده

              نطفه می بندد .

                                           ۲۱ فوریه ۲۰۰۹

 

 

 

نوشته شده توسط هانیه بختیار در دوشنبه 5 اسفند1387 | موضوع:
 من سگ ولگرد هدایتم
" من یک سگ بی صاحبم

چراگاهم یک حیاط خشک

نه دزدی هست که بگیرم

نه عشق هست که بورزم

نه مرگ هست که بمیرم..

..

من سگ ولگرد هدایتم

عمری در خیابان ها ولو

نه دزد هست که بگیرم

نه پرواز می کنم نه جستجو

می پرد به چشمانم غم کبوتر

نه قلاده دارم نه آرزو

واق واق سگ..

ترانه سگ از دست رفته من

داد بزن زندگی سگی را

مرگ را صدا کن قبر را بخواه

...

من سگ ولگردم عمری در خیابان ها ولو

هفت ، هفت جانم سگ جانم "

* شاعرش را که همه می دانند

* تقدیم به همه سگ های ولگرد هدایت

 

نوشته شده توسط هانیه بختیار در پنجشنبه 1 اسفند1387 | موضوع:
 *"عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم/چشم منو انجیرتو بنازم"
ساعت سه و نیم نیمه شب است . بعد از یک کابوس از خواب پریده ام . هر چه فکر می کنم یادم نمی آیدش . تصمیم می گیرم  این بار از جایم بلند نشوم  تا خوابم ببرد . نمی شود . تشنه ام است و آب خنک توی یخچال نیست . یکی از این انرژی زا ها را می خورم و حالت تهوع می گیرم . بر می گردم روی تخت و نفسم را حبس می کنم و آزاد . حبس می کنم و آزاد .. فکر می کنم چند ساعت مانده تا هوا روشن شود  . سعی می کنم گوسفند هایم را بشمارم . تا پنجا و سه بیشتر حوصله شان را ندارم . سعی می کنم خودم را کنار دریایی ، ساحلی ، کوفتی تجسم کنم . فایده ندارد . یک جایی شبیه لوکیشن های فیلم " ماما میا " خوب است اما هی پرتاب می شوم به " هپنس تنس " . بعد هم فکر از دستم لیز می خورد . سُر می خورد . می دانم دیگر نمی گیرمش . رفته است .

حالا صدای حسین پناهی با فرکانس های مغزم بالا و پایین می شود : " نترس ! کافر نمی شوم زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم " . بعد یک لحظه به همه چیز شک می کنم و پاهایم را توی شکمم فشار می دهم . دوباره خدا را هست می کنم  و بالشم را روی صورتم می گذارم .نیم ساعتی هی شک می کنم و هی ایمان می آورم .  بازوی راستم درد می کند . باز زیر سرم مانده . یک لحظه یادم می آید فلان شلوارم را چند وقتیست ندیده ام . کجاست ؟ بلند می شوم و کمد لباس ها را نگاه می کنم . همان اول ها آویزان است .

هوا کی روشن می شود ؟ بالشم را بر عکس می گذارم و به جاهای خنک تخت می چسبم . یاد یکی از کامنت های وبلاگم می افتم . یک چیزی در این مایه ها که " ای شما که در آمریکا کنسرت مایکل جکسون و امی نم می روید و پدرانتان جنگیده اند ، حق ندارید هم غصه من باشید " . جمله هایش خوب یادم نیست اما مفهومش همین ها بود .فکر می کنم کنسرت مایکل جکسون نرفته ام اما اگر " لارا فابین " بیاید حتما می روم .باز پاهایم را برای پیدا کردن جای خنک می چرخانم  و ضربان قلبم را از توی بالش می شنوم . یک دو . یک دو . انگار هوای خانه سرد است . دوباره بلند می شوم و هیتر را روشن می کنم . به همان جای تخت که گرم تر مانده می خزم . باید به خواهرم تلفن بزنم . یکدفعه دلم برای صدایش تنگ شد . تولد پدرم چهار بهمن است . از کدام سایت کادو می فرستادم ؟ عطر خوب است . مامان بزرگم این هفته چشمش را عمل می کند . چرا توکای مقدس مثل قبل ها یک روز در میان و جذاب نمی نویسد ؟ لیست کتاب های فارسی که نوشتم را کجا گذاشته ام ؟ قیمتش را با موبایل زیر پتو حساب می کنم . صد و هفتاد و سه هزار تومان می شود . حالا به کی بگویم برود بخرد و بفرستد ؟ پُست کیلویی چند می شد ؟ یادم نیست . سینما ونک را هم یادم نیست کدام طرف میدان بود . سیاوش و نازنین و رضا پیغام گذاشته اند . هنوز گوش نداده ام . چرا زنگ نمی زنم ؟ می زنم .

دوباره بلند می شوم .ساعت پنج و شانزده دقیقه است . قید خواب را از همان وقت تشنگی دو ساعت پیش زدم . فکر می کنم یک چیزی توی گوگل می زنم و می خوانم تا صبح شود . می زنم : " لورکا " .

 

* تیتر از حسین پناهی

نوشته شده توسط هانیه بختیار در پنجشنبه 26 دی1387 | موضوع: