تبليغاتX
بلاگ نوشت
 
جُفتِ ديوار افتاد.
 خِشت، از بند ناف مي چكيد
 و سيمان، تبله شكافته را پُر كرد.
 پستان ديوار را مكيدم
 جنين آجُر بودم
 حملْ به وضع محبوس
 در طبيعت طاق.
 چهار مادر داشتم
سينه هايشان، مَشك شيرآهك
 چار ديوارِ تپنده به گچ
 با زهوارهاي ريخته
 و زهدان هاي پير.
 من لال بودم.
تن مادرانم را، حرف به حرف كندم
 تا سقف بالا آمدم
و از شكم اتاق، سقط شدم.

نوشته شده توسط هانیه بختیار در جمعه 16 دی1390 | موضوع:
 
نخاع خدا تنگ شده است.
دست هايش خواب مي روند
به لامسه بي عصب.
سوزن سوزنيِ انگشتان
نخِ عروسكِ شب-باز را
سُست مي كند.
دوتاي خميده مفصل هاي چوبي
و آويزاني لب هاي لعبتك اطواري
ترك تماشاخانه
به پچ پچه ناخشنودي ست.
عروسك كولي
خدايِ لمس را مي نشاندش
به چارچرخ صندوق نمايش.
گِرد جهان دور مي زند
و عروسك گردان
در سوتكش
تمام صحنه را فوت مي كند.
نوشته شده توسط هانیه بختیار در پنجشنبه 10 آذر1390 | موضوع:
 
جدار تنم را وارونه پوشيده ام.
سي و هفت خط، روي پيشاني
به امتداد تب سنجيِ جيوه وار
نشانِ بي علتي ست.
بي قالب يخ مي خورم
... در اندرونه، تابِ دوّار آتش گردان
بهانه عرق سوزيِ رگ هاست.
پشت به پوست ، حباب هاي تاول
به تبداري، دهان باز مي كنند
هذيان مرطوب مي تراوند
و دهليزهاي لرزان تنفس
هواي پاره پس مي دهند.
من صحيح نيستم.
گوشت جنبنده آدم
دهان تشنجم را كف آلود مي كند
رعشه دار، به خونِ شكم غلت مي زنم
و كسي نمي تواند
دور جدار وارون تنم
خط گچي بكشد.
نوشته شده توسط هانیه بختیار در پنجشنبه 10 آذر1390 | موضوع:
 
جهان ناقص است.
درختان
توده چوبين بي لب
سهلْ -انگارِ دهان ِ خشك ِآدمي
كه بي بوسه ، قحط مي رود.
... بايد در شيار شور خاك
عنبيه هاي زنگاري كاشت.
تَرَك هاي خشكِ نمك سوز
حفره چشم ها را پرآب كنند
عنبيه ها، نور بخورند
و رگ هاي منقطع ، ريشه به خاك شوند.
اين درختان عتيق فصلي
-كليشه ناقص خدايان بي هنر-
سزاوار هيزم سوزي مقدّرند.
بايد
درختان عنبيه كاشت.
به شاخه ها چشم هاي كاملي آويزان باشد
پُر از نگاه هاي تُرد و رسيده.
آدمي
سال هاست
با چشم هاي بازِ تمنّا مي ميرد.
نوشته شده توسط هانیه بختیار در پنجشنبه 10 آذر1390 | موضوع:
 
برگشت خورده موزه ها
به انباري مانكن هاي بي سر.
مبالغه امتداد گردن
و انحناي نسنجيده سينه ها
به خط باريك شكم.
- اين انگشت ها زيادي كشيده اند
الاهگان ، دست هاي ساحرگي ندارند.
...رانِ تنگ باريك
و برآمدگي خفيف استخوان ، به پهلوي چپ.

موزه داران
تورم خمارِ تن را نمي فهمند.
و تا به حال
تعبير ران هاي افسرده را
نشنيده اند
شاقول هايشان
طغيان اندازه ناپذير را
كج و مج نشان مي دهد.
...
در انباري مانكن هاي بي سر
آفروديت مغموم
دستاني با انگشتان كشيده ندارد
تنش آهسته مي ريزد
و خواب اقيانوس مي بيند
نوشته شده توسط هانیه بختیار در سه شنبه 3 آبان1390 | موضوع:
 
هشت انگشت آکتوریس در دهانش

شانزده میلی متر جراحت لب هاست .

سرگیجه قاب به قاب بسته می شود

می چرخد سیصد و شصت درجه

سی و شش بار دور سرش

 دوربین دوّار .

کانون لنز بر لرزش لب های بی حرف

بیست و نُه نمای صامت

از بیست و نُه سال تکثر تکراری سلول هاست .

می سوزاند پوست تن را

روی نگاتیوهای آتشگیر

سلولوئید ها

بوی استروژن سوخته می دهند

زن روی پرده سقوط می کند

و همه می دانند

آماتور

زیان بیهوده حلقه بازیست .


نوشته شده توسط هانیه بختیار در شنبه 5 شهریور1390 | موضوع:
 

طوفان افتاده است. اخبار مي گويد تند باد ، سواحل شرقي آمريكا را پنجه زده و بالا مي آيد. طوفان " آيرين ". فكر مي كنم اگر اسمش " ايرنه " بود ، قشنگ تر مي شد ؛ مثل هنرپيشه هاي باريك و معصوم ايتاليايي يا فرانسوي در فيلم هاي سياه و سفيد قديمي. اما آيرين است. قرار است بوزد ، ببارد ، ريشه كن كند. اخبار مي گويد ممكن است برق چند روزي نباشد ، آب نباشد ، گاز نباشد. مثل روزهاي بمب و موشك تهران كه در نور شمع و چراغ هاي زنبوري ، سايه بازي مي كرديم روي ديوار. انگشت هايمان كبوتر مي شد ، اسب ، قلب ...و زير صداي آژيرها، ما بوديم كه ريز مي خنديديم... و مي ترسيديم. 
طوفان قرار است دو نيمه شب به شهر ما برسد . كسي نمي داند به اين جا كه آمد چقدر نفس برايش مي ماند. هنوز آسمان ابر ملايمي دارد و برگ هاي پشت پنجره آرام مي لرزند. فكر مي كنم حتما با اولين باد وحشي ، يكي از اين الوار هاي چوبي كنده مي شود و توي سرمان مي خورد. شش سال گذشته است و من هنوز به اين خانه هاي چوبي عادت نكرده ام. با هر صدايي مي لرزم و فكر مي كنم الواري مثل كمر مداد مشق شكسته است. بايد ظرف ها را پر از آب كنم و منتظر بمانم. حس بي تفاوتي گنگي ست. رها مي شوي و انتظار مي كشي تا چه پيش آيد. هيچ فكري براي خانه نمي شود كرد. هيچ فكري براي هيچ چيز نمي شود كرد. 
ديشب خواب خانه مان را ديدم. روزِ تهران بود. به كوچه رسيدم. باد از پنجره هاي باز ، توي دامن پرده ها مي پيچيد. بي دليل جيغ مي زدم. به اتاقم رفتم و داشتم موسيقي هاي قديمي و كتاب ها را توي حوله ام مي پيچيدم تا با خودم بياورم ، اما مدام فرياد مي كشيدم. شتاب بود ، هراس بود ، آشفتگي بود و نمي دانستم اين همه پريشاني از كجاست. ديوار هاي خانه را لمس مي كردم. صورتم را به آينه چسبانده بودم و با خودم مي گفتم همين جا بمانم... و باز جيغ مي زدم . جيغ مدام. 
شايد باران شروع شود. دل پُر شود ، شناور كند و بترساند . نه از آن باران هاي تفريحي تهران كه كيميا بود. نم كه مي زد ، ولگرد خيابان مي شديم. با موسيقي و حال خوب، انگار قطره ها زير پوستمان را مي تركاندند و يك نيروي سر خوش بي قيد ، از تنمان رها مي شد. آن قدر به هزار و يك بهانه در خيابان مي مانديم تا روسري هايمان خيس مي شد و به سرمان مي چسبيد.

من منتظر طوفانم. انگار تهران هم باريده است. حتما راه بندان شده و باران گرد ها به خيابان زده اند. چاله هاي آب ، تاكسي هاي بويناك نم دار ، صداي قطره ها از كانال هاي كولر و يك حس فانتزي سبك ساده كه دل را هي مي گيراند و هي آزاد مي كند. زندگي ايران هميشه در حاشيه جريان دارد. درست عكس اين جا كه همه چيز جدي ست. شوخي ندارد. مثل آيرين كه اگر ايرنه بود قشنگ تر مي شد. 
قشنگ مثل شاپركي كه دو شب قبل به خانه آمد و آن قدر دور چراغ چرخيد تا بالش سوخت و روي روميزي قرمز افتاد. چه قدر كوچك بود و چه قدر مرگش اتفاق ساده اي بود. دو روز از سوختنش مي گذرد و فكر مي كنم از شاپرك هم كوچك ترم و آسيب مي تواند اتفاق ساده اي باشد



نوشته شده توسط هانیه بختیار در جمعه 4 شهریور1390 | موضوع:
 

از رگانم آویزانم. 

 پنجه کوبِ پرندگان نعش خوار 

 آونگ زمینم من . 

با کوک باد 

 موهایم عمود به اقیانوس می ایستد 

 ساعت ، اقیانوس و نیم است 

 شاید ، اقیانوس و ربع 

 کوک باد ، موافق نیست 

 زمان در دهانِ موج حل می شود 

 جنین های مُرده در بطن مرطوب من 

 زنده زاده می شوند 

    تمام راهِ اقیانوس را می خزند

...و دهان لاشخوران را آب می برد

نوشته شده توسط هانیه بختیار در جمعه 7 مرداد1390 | موضوع:
 
سگي در من 

 زوزه مي زايد

          زو زو زو

 پوزه به حلقم مي گيرد 

 گردن مي كشد زوزه 

 زوزه مي كشد 

       سگي كه منم 

          يا من بلعيده ام 

              يا من آبستنيده ام 

            تنيده ام يا به سگ. 

 سگ - زوزه مي كشم 

 پا مي كشم 

    پا سوخته مي كِشمش 

 شب شليك به سگآواره ها 

 زبان مي كشد به حفره پايش . 

                   به خودش

                       مي پيچم  

                         مي ليسم 

     دهان در پوزه گم مي شود 

   ...و زوزه در من 

           زار مي زايد

نوشته شده توسط هانیه بختیار در دوشنبه 3 مرداد1390 | موضوع:
 داستان کوتاه
سه بار كه با چراغ قوه كتاب ، روي پلك هايت نور انداختم و چشمت نپريد ، يعني خوابت عميق شده است . آرام پتو را كنار مي زنم ؛ كف پاهايم را روي چوب هاي سرد مي گذارم و با نوك انگشت هايم دنبال دمپايي هاي پفي پايين تخت مي گردم. پاهايم را نيم دايره بر مي دارم و چشم هايم رامثل زن توي فيلم هاي چارلي چاپلين ، آن قدر گشاد مي كنم تا چشم هاي بسته ات را خوب ببينم. 
جلوي آينه مي ايستم. انگار شبح شبگردي هستم كه به تاريكي آينه ، سايه داده ام. چراغ قوه را زير صورتم روشن مي كنم. نور از گونه هايم بالا نمي آيد و دور چشم هايم مثل ته دو فنجان قهوه تاريك است. جعبه آرايش را باز مي كنم و دختر رقصنده چرخانش را سفت مي چسبم تا صداي موسيقي نپيچد. ابر، ابر به صورتم پودر سفيد مي زنم. مثل هنرپيشه هاي پانتوميم كه پايين يك چشمشان اشك مي كشند و يك طرف لبشان خط مورب لبخند ، مات و بي رنگ شده ام. گونه هايم را صورتي و چشم هايم را سياه مي كنم. انگشتم را به رژ لب مي مالم و روي لب هايم مي كشم. موهايم را پف مي دهم و به پشت گوشم ، گل بزرگ هفت پري مي زنم. 
مي روم سر كمد لباس ها. لباس عروسي مادر بزرگ را كه از گنجه لباس هايش برداشته ام مي پوشم. لباسي با برودري دوزي هاي ريز و تور هاي ظريف كم چين كه پايين دامنش را موش ها خورده اند. 
صندلي كنار اتاق را مي كشم تا پاي تخت. تا جايي كه توي تاريكي ، پلك هاي بسته ات را ببينم و نفس هاي كشدارت را بشنوم .- تيك تاك تيك - . روي صندلي مي نشينم. گل هفت پر كنار سرم را صاف مي كنم. پايم را روي پايم مي اندازم. هنوز دمپايي پفي ها را به پا دارم. كفش هاي ديگر صداي جير جير مي دهند. لب هايم را به هم مي مالم و سينه ات را نگاه مي كنم كه بالا و پايين مي رود ...و چشم هاي بسته ات را ، و خط پرانتزي كنار لب هایت را و موهاي عرق كرده ات را. -تيك تاك تيك - . 
ساعت دو صبح مي شود و هنوز پاي زيري من خسته نشده. مژه هايم را تند تند به هم مي زنم ، چین هاي لباسم را مرتب مي كنم و به پلكها و چروك هاي سطحي كنار چشم هايت نگاه مي كنم - تيك تاك تيك -ساعت سه مي شود. چشم هايت همان است كه بود. گاهي پهلو عوض مي كني و من گردنم را كش مي دهم تا ببينمت. ساعت چهار مي شود - تيك تاك تيك - . پاي زيري ام خواب رفته و به پاي رويي چسبيده است. آرام اين يكي را روي آن يكي مي اندازم. حتي پلك هايت نمي پرد. آرام و منبسط است. انگار هيچ وقت ، هيچ شب خواب نمي بيني - تيك تاك تيك - ساعت پنج مي شود. لب هايت را ليس مي زني و نفس عميق تري مي كشي و گردنت را مي خاراني. ساعت شش مي شود. همه چيز مثل قبل است. مثل همه اين سال هايي كه شب ها بيدار شده ام و و بي حركت روي صندلي نشسته ام و تماشايت كرده ام. حتي نمي دانم از کی عادت کردم به تن خوابت ساعت ها خیره شوم . وقتي سر تا پايت را ورانداز می کنم و تند تند پلك مي زنم ، فكر مشخصي ندارم. فقط نگاه مي كنم. ساعت هفت مي شود. هفت ها بيدار مي شوي. صندلي را خر خر كنان مي كشم و سر جايش مي گذارم. لباس عروسي مادر بزرگ را از سرم بيرون مي كشم و زير بلوز هاي تا كرده كمد مي چپانم. سنجاق ها را مي كنم و دستم را توي موهايم مي برم و به هم مي ريزم. رژ لب و چشم ها را با پشت دستم ، پاك مي كنم . يقه لباس خواب نخي را پايين مي كشم و دمپايي پفي ها را از پا در می آورم و مي خزم زير پتو و بي حركت مي مانم. 
ساعت كو كو مي كند و زود مي پري . شل و گيج بلند مي شوي و موهايت را بالا مي زني. هميشه وقتي از اين طرف تخت به آن طرف مي روي نگاهم مي كني. من ساعت هاست كه خوابم ! تلو تلو خوران در حمام را باز مي كني. 
زير پتو چشم هايم را باز مي كنم. براي فرداباید باتری چراغ قوه را عوض كنم و زير چهار تا پايه صندلي هم يك دستمال نو ببندم. دستمال هاي قبلي ساييده شده . سال هاست ، سايه تئاتر پوچي من روي پرده اتاق مي افتد و من شب به شب بي بديل تر مي شوم.

نوشته شده توسط هانیه بختیار در پنجشنبه 16 تیر1390 | موضوع: