تبليغاتX
بلاگ نوشت
 یک پسرخاله
از پنج سالگی ام چیزهایی یادم می آید که در مه غلیظ سال هایی که از آن وقت ها گذشته است مدام محو تر و کوتاه تر می شود . مثل سکانس های کوتاهی که سر و تهش را می زنند . چیزی که خوب یادم است دکه بستنی فروشی آقای " سرخابی" است . دکه کوچکی که به غیر از نوشابه شیشه ای و بستنی آلاسکای نارنجی چیزی نداشت .

پنج ساله ام . تنها جایی که اجازه دارم تنها بروم دکه آقای سرخابی است . آن هم نه تنهای تنها . با پسرخاله ام که پنج سالی از من بزرگ تر است و مدرسه می رود .  کسی نمی داند تا دکه آقای سرخابی چقدر اذیتم می کند  و می ترساندم . قسم خورده اگر به کسی بگویم که اشکم را در می آورد ، دیگر نمی آید بستنی بخریم . می گوید : " تو احمقی . پول شمردن بلد نیستی ، حتی بلد نیستی تا دکه سرخابی تنها بروی ، مثل من تند نمی دوی و دمپایی هایت از پایت در می روند  ، حتی اسم آقای سرخابی هم بلد نیستی و آن قدر خنگی که هی به آقای سرخابی می گویی آقای نارنجی ،  آقای نارنجی!"

به او محتاجم . می گذارم تمام راه من را بترساند ، مسخره کند ،  موهایم را بکشد و بگوید در خانه بالا مامانش روح دیده است و قرار است صدام یکی از آن بمب ها را توی سر من بکوبد . من بغض می کنم و او می خندد . همه این ها را تحمل می کنم اما بزرگ ترین ترس من غیب شدنش وسط خیابان است  . همان جایی که من نمی دانم کجاست و او غیب می شود تا من بفهمم که چقدر بی دست و پا هستم و بدون او هیچم . اغلب وقتی بستنی مان را می خریم غیب می شود . من جلوی دکه آقای سرخابی گریه می کنم ، نصف بستنی ام آب می شود و روی دستم میریزد و پاهایم بد جور می لرزد و می خواهم دستشویی بروم . او نیست شده است و من صدای گریه ام بلند تر می شود . از بزرگ تر ها شنیده ام  پسر انقلابی آقای سرخابی را مجاهدین توی همین دکه زده اند . من نمی دانم مجاهدین یعنی چه اما خیال می کنم  خون به در و دیوار دکه آقای سرخابی پاشیده است و می ترسم . عر می زنم .    سر و کله پسر خاله ام پیدا می شود . وقتی بستنی اش را تا آخر لیسیده و یواشکی از پشت دیواری گریه ها و لرزیدن های من را خوب دیده و خندیده است  . از این پسرخاله کتک هم می خورم . دختر خاله ام بیشتر کتک می خورد اما با من ضد برادرش متحد نمی شود . پسرخاله ام یک بار هم مچ پاهایم را گرفته و ار پنجره خانه شان که طبقه بالای ماست آویزانم کرده تا حسابی آدم شوم و به ماشین ها و مهره های شطرنجش دست نزنم .

بعد ها شطرنج را از همین پسرخاله یاد می گیرم و چون همیشه از او می بازم از شطرنج متنفر می شوم . بزرگ تر می شویم .  حالا کتاب های تن تن اش را به من می دهد . به من کشتی یاد می دهد و یک روز بابایم من را برای همیشه از کشتی گرفتن با او منع می کند . پسرخاله ام نقاش باورنکردنی ای شده است . من به او می بالم و نقاشی هایش را به مدرسه می برم و به دختر ها نشان می دهم . مطمئن هستم آدم بزرگی می شود . استاد نقاشی اش می گوید او باورنکردنی است . اما دبیرستانی که می شود سر یک لج بازی نقاشی را برای همیشه کنار می گذارد . فقط گاهی برای من کارهای مدرسه ام را انجام می دهد و طراحی می کند و از من قول می گیرد به کسی نگویم . دیگر هیچ مداد طراحی توی اتاقش پیدا نمی شود و توی تاریکی می نشیند . من غصه می خورم اما دلش نمی خواهد کسی از او چیزی بپرسد .

پسر خاله ام مهندس کشاورزی می شود  و می گوید از بودن با گاو ها بیشتر از آدم ها لذت می برد و معتقد است در چشم گاوها چیزی هست که توی چشم انسان ها نیست  و هر وقت گوساله ای را به دنیا می آورند گریه می کند .

حالا بیست سالی از پنج سالگی من گذشته  و من هنوز خواب دکه آقای سرخابی را می بینم . می بینم که پسر خاله ام باز من را گذاشته و فرار کرده . من زر می زنم و بستنی ام آب می شود و پاهایم توی دمپایی می لرزد . وقتی تلفنی به او می گویم هنوز  توی خواب ،  کابوس قال گذاشتن هایش  را دم دکه آقای نارنجی می بینم می خندد . می گوید : " نارنجی نبود که ! سرخابی ، فامیلیش سرخابی بود . هنوزم که یاد نگرفتی! "

نوشته شده توسط هانیه بختیار در سه شنبه 11 دی1386 | موضوع:
 
۱: گاهی از نبودنم حس خوبی دارم . می دانید ، تحمل خیلی چیزها را دیگر ندارم . دوری از ایران به من قدرت حذف داده است . قدرت پاک کردن گوشه های زائدی که به درد هیچ جای زندگی ام نمی خورند . آدم های از خود متشکری که مدام مقید می کنند  ، مقید می کند و از نفس تنگی ام  شش هایشان را پر از هوایی که سهم من است می کنند . از آدم هایی که با نگاهشان ، چشم غره هایشان قیافه گرفتن هایشان من را معذب تر و جمع و جور تر می کنند آن قدر که پاهایم را به هم بچسبانم و فشار دهم ، آن وقت لنگ هایشان را بیشتر باز می کنند و لم می دهند و به جای همه لبخند های قورت داده من ، به جای همه سکوت من ، دهان تاریکشان را باز می کنند و قهقهه می زننند..قهقهه می زنند...باید این ها را تجربه کرده باشید تا بفهمید چه می گویم .

حالا حکایت شعر هایم شده . هزار و یک قضاوت و پچ پچه . مثل چاقو کش هایی که نوک قداره شان را با ولع به گردنم نشان می دهند . اما نه تیزی زنگ زده شان جنم بریدن دارد ، نه شعر های من از سلاخی می ترسند . من هم آب دیده تهدیدم! با تهدید خاطره ها داشته ام ! خوب با هم کنار می آییم .

۲ : هر شب خواب خواهرم را می بینم ، خواب می بینم تصادف کرده ، مرده ، مریض شده ،معتاد  شده و من به کولش می شم و می خواهم نجاتش بدهم . بعضی روزها به کسی که در بیرون مترو ترومپت می زند پول می دهم و دعا می کنم که دیگر از این خواب ها نبینم اما فایده نمی کند . دلم برایش تنگ شده . یعنی کی می بینمش ؟

۳ : کریسمس بی برفی بود . شهر خلوت و مرده را دوست ندارم . اما همین که من و علی چند روزی سر کار نمی رویم  و همه وقت با هم هستیم دلچسب است . این چند روز کلی با هم وسط مه و جنگل دویده ایم ، موسیقی خوب گوش کرده ایم ، فیلم های خوب دیده ایم ، مهمان دعوت کرده ایم ، غذا پخته ایم . کماکان شمع و عود روشن می کنیم و دراز می کشیم و همه حقوقمان را خرج می کنیم و حالش را می بریم . گوشمان هم به پول جمع کردن بدهکار نیست . این روز ها هر دو مان خیلی خوشحال هستیم . علی از دو ماه دیگر دوباره دانشجو می شود و همین که او شاد است من مطمئن می شوم همه چیز خوب است .

۴ :دنبال شعر های رضا براهنی می گردم . این جا نه کتابی پیدا می کنم نه توی گوگل بیشتر از دو سه شعر پیدا کردم . اگر چیزی در خاطرتان دارید بفرستید . قابل توجه میثم و رضا .دوستی هم دارد می آید این جا . چند تا کتابی می تواند برایم بیاورد . عاجزانه خواهش می کنم که چند تا کتاب خوب این روزها را بگویید تا مسافر نپریده است .

۵: دلم برای پست های این جوری تنگ شده بود . خدا این شب بیداری را مرگ بدهد . هر حرکتی می زنم افاقه نمی کند لا مصب .

نوشته شده توسط هانیه بختیار در چهارشنبه 5 دی1386 | موضوع: