تازگی ها دوست دارم با صدای رادیو بخوابم . دلم می خواهد فکر کنم وقتی در خواب و بیداری ام ، آدم هایی که نمی بینمشان شاد و بیدارند . گوینده هایی که صدایشان رو انداز گرمی می شود و انگاری از دنیای همه چیز خوب ها می آیند. از لحن سر خوشانه اغراق شده شان خوشم می آید . . درست مثل وقت های کودکی و نوجوانی که شب ها با صدای دور و تو در توی بزرگ تر ها که از پشت در اتاق تاریک ، خفه و بم ولی آرام بخش بود ، می خوابیدم و صبح با صدای خش خش دمپایی و استکان هایی که روی میز می خورد و بحثی که اول صبحی گرم می شد بیدار می شدم . همان وقت ها که همیشه سرویس مدرسه مدام بوق میزد و من هنوز دلم می خواست بچسبم به بالشم . آن روپوش آبی روشن که از دیشب خشک نشده بود و ناچار خیس خیس می پوشیدمش و بند کفش های بازی که توی خاک کوچه کشیده می شد و غر غر راننده سرویس مدرسه و باز هم خواب توی ماشینی که از هر طرفش سوز می آمد و صدای گرم رادیو که تنمان را و خواب سحری مان را گرم می کرد . گرم .

نوشته شده توسط هانیه بختیار در پنجشنبه 15 فروردین1387 | موضوع: