تبليغاتX
بلاگ نوشت
 یلدا بازی!
 به دعوت فاطمه ، لیلی ،  فواد  ،  خاطره  ، محبوبه ،  سوسن ، امید  ،  مریم  قرار بود این یادداشت یک "یلدا بازی " باشد که نشد :

۱ : کلاس اولی بودم . از سرویسم پیاده شدم و هنوز به خانه نرسیده بودم که یک راننده کامیون افغانی از کامیونش پایین آمد و از من آدرس کوچه "مهرداد" رو پرسید..من هم گفتم اینجوری بلد نیستم اما اگر سوار کامیونش بشم بلدم تا کوچه مهرداد ببرمش!!راننده افغانی هم من روبغل کرد و روی صندلی جلو نشوند و راه افتاد.. من از آن بالا محو تماشای پایینی ها بودم و چشم هایم رو به زور تا لب پنجره بالا می کشیدم..البته آدرس رو هم بلد نبودم و این فقط یک عشق کامیون سواری بود..الکی می گفتم:"حالا چپ ،حالا راست"!.. و فکر می کردم کامیون چه بوی بدی دارد!! همین طور می رفتیم که دیدم مامانم سر کوچه ایستاده و نگران دیر آمدن من شده..با کامیون از جلوی چشم هایش گذشتیم و ازآن بالا هی برایش دست تکان دادم..بعد هم به راننده کامیون گفتم نگه دارد و پیاده ام کند و از این جا به بعد مستقیم برود!! مامانم انگار برق صد فاز گرفته بودش!

۲:برای آزمایش ازدواج رفته بودیم..من هم که عمرا از دستشویی یک جایی مثل آزمایشگاه استفاده کنم ..محلول  آزمایش ادرار یک نفر دیگر را در شیشه  خودم نصف کردم . فقط دعا می کردم یارو معتاد نباشد!!..

۳:پدرم یک آلبوم پول دارد که یک شماره های خاصی از اسکناس ها را نگه می دارد..سوم دبستان بودم که یک هزار تومانی از آلبومش دزدیدم و آدامس عسلی صورتی و پاستیل خریدم..

۴: دوم دبیرستان بودم که یک بار از مدرسه فرار کرده ام! آن هم مدرسه جناب "مهدوی کنی " که چادر اجباری ، دین اجباری ، نفس کشیدن اجباری ! طول خیابان زر افشان شهرک غرب من بدو ، سرایدار بدو ! با آن لهجه کردی اش داد می زد و تهدیدم می کرد و می دوید . من هم با چادر می دویدم . یک بنگاه معاملات ملکی دیدم و پریدم تو قایم شدم . یارو هم پیدایم نکرد و نفس زنان رفت..از فردای مدرسه هم که بماند..فرار از زیارت عاشورای اجباری یک چیزی تو مایه های مفسد فی الارضی است در مدرسه های مذهبی..

۵:نصف سال اول دبستان  ، مامانم با من سر کلاس نشست که جیغ و گریه راه نیاندازم..هفته اول دوم و سوم دبستان هم گریه کردم و تا آخر سال پیش دانشگاهی هر شنبه با  اخم و بغض نصفه نیمه و حالت تهوع مدرسه رفته ام !!

۶ : اولین نامه عاشقانه زندگی ام را کلاس سوم دبستان از پسر همسایه مان که کلاس پنجم بود و یک دوچرخه بزرگ داشت گرفتم ..آن هم وقتی ۵/۵ صبح منتظر سرویسم توی کوچه بودم . به پسره هم  " علی عربه "می گفتند.نمی دانم چرا! اما نامه اش را از ترس ریز ریز کردم و توی سه تا سطل آشغال مدرسه ریختم!

نوشته شده توسط هانیه بختیار در چهارشنبه 6 دی1385 | موضوع: