چقدر این کلمه " مریض " را می شنوم و می بینم این روزها . همه همدیگر را متهم می کنند به " مریض " بودن . غافل از اینکه همه مان مریض هستیم .همه مان مریض شده ایم . وقتی ایران بودم یک جور مریض بودن افتخار بود! کلمه " مریض " هم احترام داشت ! همان مریضی ای که درد نوشتنمان می داد و بهترمان می کرد . "مریض" باتوم تحقیر نبود . با دوستی از ایران صحبت می کنم و حال رفیق دیگرمان را می پرسم . می پرسم که چرا واژه های وبلاگش این قدر منتقم شده اند؟ می گوید :"بابا فلانی را که می شناسی ، عقده و نفرت چنگ می زند ، مریض است دیگر! مریض! خیلی وقت است ندیدمش . دعوایمان شده است."!
دعوا در منطق ما ؟! حالم از خودم به هم می خورد . روحیهء پرخاش جوی انتقام گیر یقهء من را هم گرفت . با یک دوست قدیمی ام دعوا کردم . آن هم از این راه دور . وقتی صدای جیغش را پای تلفن می شنیدم می دانستم که چقدر دلم برای همین جیغ هایش تنگ شده . اما عصبی و کلافه بودم . من هم صدایم را بلند کردم که شنیده شوم . بی پرده شده ایم دیگر!
من دلم این وبستان را نمی خواهد . این وبستانی که ما را از هم دور می کند و دهان فحشمان را باز می کند . نه ، این وبستان محبوب من نیست که به خاطرش شب های نمناک این جا را تا نزدیک صبح بیدار بمانم تا یادداشت های بچه ها را داغ و به روزِ ایران بخوانم ، آن هم وقتی همه چراغ های مسنجرشان روشن است و برای هم گاه و بیگاه خنده می فرستند . نه مثل حالا که از هم فرار می کنند .
من هم چراغم را خاموش می کنم و صبح می دانم که عده ای باز هم به هم بد و بیراه گفته اند .
یکی ترمز اینجا را بکشد . وبلاگستان ترمز بریده است .