پنج ساله ام . تنها جایی که اجازه دارم تنها بروم دکه آقای سرخابی است . آن هم نه تنهای تنها . با پسرخاله ام که پنج سالی از من بزرگ تر است و مدرسه می رود . کسی نمی داند تا دکه آقای سرخابی چقدر اذیتم می کند و می ترساندم . قسم خورده اگر به کسی بگویم که اشکم را در می آورد ، دیگر نمی آید بستنی بخریم . می گوید : " تو احمقی . پول شمردن بلد نیستی ، حتی بلد نیستی تا دکه سرخابی تنها بروی ، مثل من تند نمی دوی و دمپایی هایت از پایت در می روند ، حتی اسم آقای سرخابی هم بلد نیستی و آن قدر خنگی که هی به آقای سرخابی می گویی آقای نارنجی ، آقای نارنجی!"
به او محتاجم . می گذارم تمام راه من را بترساند ، مسخره کند ، موهایم را بکشد و بگوید در خانه بالا مامانش روح دیده است و قرار است صدام یکی از آن بمب ها را توی سر من بکوبد . من بغض می کنم و او می خندد . همه این ها را تحمل می کنم اما بزرگ ترین ترس من غیب شدنش وسط خیابان است . همان جایی که من نمی دانم کجاست و او غیب می شود تا من بفهمم که چقدر بی دست و پا هستم و بدون او هیچم . اغلب وقتی بستنی مان را می خریم غیب می شود . من جلوی دکه آقای سرخابی گریه می کنم ، نصف بستنی ام آب می شود و روی دستم میریزد و پاهایم بد جور می لرزد و می خواهم دستشویی بروم . او نیست شده است و من صدای گریه ام بلند تر می شود . از بزرگ تر ها شنیده ام پسر انقلابی آقای سرخابی را مجاهدین توی همین دکه زده اند . من نمی دانم مجاهدین یعنی چه اما خیال می کنم خون به در و دیوار دکه آقای سرخابی پاشیده است و می ترسم . عر می زنم . سر و کله پسر خاله ام پیدا می شود . وقتی بستنی اش را تا آخر لیسیده و یواشکی از پشت دیواری گریه ها و لرزیدن های من را خوب دیده و خندیده است . از این پسرخاله کتک هم می خورم . دختر خاله ام بیشتر کتک می خورد اما با من ضد برادرش متحد نمی شود . پسرخاله ام یک بار هم مچ پاهایم را گرفته و ار پنجره خانه شان که طبقه بالای ماست آویزانم کرده تا حسابی آدم شوم و به ماشین ها و مهره های شطرنجش دست نزنم .
بعد ها شطرنج را از همین پسرخاله یاد می گیرم و چون همیشه از او می بازم از شطرنج متنفر می شوم . بزرگ تر می شویم . حالا کتاب های تن تن اش را به من می دهد . به من کشتی یاد می دهد و یک روز بابایم من را برای همیشه از کشتی گرفتن با او منع می کند . پسرخاله ام نقاش باورنکردنی ای شده است . من به او می بالم و نقاشی هایش را به مدرسه می برم و به دختر ها نشان می دهم . مطمئن هستم آدم بزرگی می شود . استاد نقاشی اش می گوید او باورنکردنی است . اما دبیرستانی که می شود سر یک لج بازی نقاشی را برای همیشه کنار می گذارد . فقط گاهی برای من کارهای مدرسه ام را انجام می دهد و طراحی می کند و از من قول می گیرد به کسی نگویم . دیگر هیچ مداد طراحی توی اتاقش پیدا نمی شود و توی تاریکی می نشیند . من غصه می خورم اما دلش نمی خواهد کسی از او چیزی بپرسد .
پسر خاله ام مهندس کشاورزی می شود و می گوید از بودن با گاو ها بیشتر از آدم ها لذت می برد و معتقد است در چشم گاوها چیزی هست که توی چشم انسان ها نیست و هر وقت گوساله ای را به دنیا می آورند گریه می کند .
حالا بیست سالی از پنج سالگی من گذشته و من هنوز خواب دکه آقای سرخابی را می بینم . می بینم که پسر خاله ام باز من را گذاشته و فرار کرده . من زر می زنم و بستنی ام آب می شود و پاهایم توی دمپایی می لرزد . وقتی تلفنی به او می گویم هنوز توی خواب ، کابوس قال گذاشتن هایش را دم دکه آقای نارنجی می بینم می خندد . می گوید : " نارنجی نبود که ! سرخابی ، فامیلیش سرخابی بود . هنوزم که یاد نگرفتی! "