خودکار ما هم خلاصه!

مال سیامک پیشدادیان  است..چند باری خواندمش :

واسه سگدونيه چشمات يه گيلاس عرق کشيدم

واسه قورباغه لبهات برکه رو ورق کشيدم

که بری گيلاس و با عرق سگی مزه کنی    لبای قورباغه رو تو برکه ها هرزه کنی

..قورباغه هرز نميشه، پرده که مرز نميشه،برکه ما رو بردن،طول که عرض نميشه

طول بزاز به عرض خودکار شد دار.شد پرده بی پرده.شد رادار..

من که خوابم هنوز سر دار.خودکار اما،بيدار.

خودکاره ما کلافه س،از شب تا صبح تو کافس.

کافه عرق نداره،برکه ورق نداره،خودکاره قصه ما،ديگه رمق نداره

خودکاره ما بيوه شده،چش نزنين،ميوه شده

خودکاره ما خلاصه،گيلاسه

این متنفر عاشق!

من گاهی از خودم تعجب می کنم ..از نگاهم به آدم ها ..که یا عاشقشان هستم یا به اندازه یک دنیا از بعضی هاشان متنفرم . آدم های وسط عشق و نفرت من کم و کمرنگ هستند..اصلا نمی دانم این طبیعی است یا نه..

عاشق آن ها هستم که یک جذابیت ملس برای من دارند..آدم هایی که از غیر متعارف بودنشان لذت می برم..مثل " فریبا داوودی "  با همه سادگی و ماجراجویی و شیطنت غیر قابل وصفش..مثل "آرش خوشخو " با نگاه های مرموز و فکرهای خسته و  حرف های همیشه نا گفته اش ..مثل "نادر داوودی" که پر از ابتکار و انرژی مثبت و درک است ، مثل " عموزاده خلیلی " که آرام است و محترم  ، مثل مهدی گلم که همیشه رفیق است و تکیه گاه ، مثل "هادی حیدری ماه خودمان که خوب است و خوب است و امید بخشنده و خندان ، مثل "مامان بزرگم " که عشق بزرگ من است که دست های خوشبویش را به خاطر من چروک کرده و فمینیست ترین زن دنیاست!.. مثل همه دوست های دیوانهِ یاغیِ شکنندهِ  قلم بازِ خودم که خودشان بهتر می دانند..و...و مثل علی افشاری که نگاه مثبتش به دنیا دیوانه کننده است ، همه اتفاق های بد برای او تجربه عالی و برای من کابوس است!!

اما خب از خیلی ها هم متنفرم .. تنفری که نه فراموش می شود  ، نه تبش می خوابد ، نه ته نشین می شود..این یعنی من پر از کینه هستم ؟ نمی دانم! خب..از معلم  کلاس چهارم دبستانم متنفرم  ، همان که به بغل دستی شیطانم که پاک کن های خوشگل داشت گفت :تو فقط یک آّب حوض کش می شوی !! همان که هیچ وقت باور نکرد انشاهایم را خودم می نویسم! .. از راننده سرویس اول دبیرستانم که چون در ماشین آریای لکنته اش از دستم در رفت ، به من گفت : "بچه پرروی مایه دار"  متنفرم!! از آن  پیرزن عجوزه ای که شیشه  شکسته آینه بغلش را تقصیر من انداخت و مجبورم کرد ساعت ۱۱ شب وسط بزرگراه یادگار ، تک تک ماشین ها را نگه دارم تا تراول چکم را ماشین به ماشین خرد کنم تا ۵۰۰۰ تومان به این خانوم هاویشام بدهم متنفرم ..از تمام معلم های دبیرستان مذهبی خرافاتی ام که من را نسبت به همه چیز مشکوک و بی اعتقاد کردند متنفرم ..از "الپر" متنفرم !  از همه کسانِ"دوستی" !! که پشت سرم دروغ و خیانت بافتند  متنفرم...از خیلی ها که اسمشان را نمی توانم بگویم..

من آدم بدی هستم ؟ چرا ؟  چون راحت از تنفر هایم حرف می زنم ؟  من آدم بدی هستم ؟

من فقط کمی عجیبم ! کسی که چهار صبح از خواب می پرد و از عشق و نفرت هایش می نویسد..