حركت به كَم، به گُم، به تمام
به نيست شدنِ آبِ لاشه گوشت
و بخار خونابه در حرارتِ چند جهتي.
اقليم اين نواحي به جغرافيايِ ترَك مي رود
هوبَره تخم مي كند در حلق خُشك
از دهان، صداي سايشِ پَر جاي حرف
كه كم شده است كم كم.
مثلِ آب كه كم كم، مثلِ مِيل كه كم كم
مثل او كه كم كم.

مي رود از دست به كاسه سر، تَرك
صداي تقّه-تقّه-تَرك، جيغ، تقّه-تقّه-ترك.
بم و زير، هوبره مي خوانَد
بال مي زَند در گوش.
-صداي سايش پر-
شيپورِ اُستاشم سوت مي كشد
گوشه چِشم، هوبَره را مي پرّانَد؛ دوباره برمي گردد
چيزي از گوشه كم مي شود، حركت به كم
به گُم، به تمام
و نقطه نقطه نقطه هوبَره تخم مي كند
-تَرك روي هزار تخم-
هزار جوجه در حلق
تارهاي صوتي جاي كِرم مي بلعند
و ماهيچه لب هايم
شكل دهان ماهيانِ مرده در كوير
به خود مي گيرد.
ته مانده آب، بخار مي شود
و هميشه چيزي    از دست مي رود.


زمان دو تا بشود، دو دايره از سنگ
تايِ اول، ساكنْ زيرِ پوست    زير غايبِ تو
تايِ دوم، دوّار و باشنده    بيرون تنت

اكنون عقربه هاي درون، وارفته درجا مي زنند
و سنگ بيروني، ثانيه هاي تيزش
به وقت گرينويچِ كسالت مي چرخند.
آسيابان پوزه بند ماديانِ مبهوت را سفت مي كند
چشم هاي الكلي اش را مي بندد
و حيوان مستِ مدوّر، سنگِ زمان را مي گرداند.

سمعكش را كه دربياورد از گوش
صدا نكند ترَك هاي جمجمه ات
عاج شكسته دندان هايت    و استخوانِ كاسه چِشمت.

تو ريزش مي كني از بينِ دو وقت
گَرد مي شوي به گِرد زمان
و خاكه ي تنت در حلزونيِ لحظه، لِرد مي بندد.
رسوب در اوقاتِ معينِ محدود
رسوب در ساقِ سركوبِ ماديان.
رسوب در فضايِ تنگ دو سنگ.

اين باد است كه غبار تو را مي بَرَد
به يك آسياب باديِ بي اسب
تنِ باد در پرّه ها چرخ مي شود
تا سنگ روي سنگ بچرخد
و استخوان هاي ديگري لايِ زمان
خُرد و نرم، ساييده شوند.

انگار كن هر بودَني را مُدام
در هاوني عظيم، بكوبند

سرمای همین سال. از پله های سینما که آمدم بالا باز نفسم سنگین شده بود. پاهایم می لرزید. آنا کارنینا مرده بود... سوز گزنده زد توی موها و گردنم. یقه کتش را صاف کرد؛ به ته ریش پایین گوشش دست کشید و با یک تلخند گفت : حالا باید خیلی مواظب خودت باشی... این سهمگین ترین جمله ای بود که از او شنیده بودم . زیر انعکاس صدایش صدای استخوان هایم می آمد. احساس کسی را داشت که روی اسبی شرطبندی کرده؛ تمام طول مسابقه آرام و مطمئن روی صندلی تماشاچی ها نشسته و تماشا کرده؛ و حالا اسبش برده بود.

...من روی ریل قطار ایستاده بودم.

زير هشتِ تو حبس، ضرب مي شود در گوش
صدا مي خورَد صدا را با قاشق    می خورَِد به میله ها
به آهن به استخوانچه هاي گوش
تير مي كِشد بيست و چهار مُهره ى پشت
تير مي كِشد با عكسِ فاسدِ شُش
خميازه خميازه خميازه زيرِ هشت تو
كه هفت روز پا در هوايي دارد با دود
برود ريه اش را شبيه عكسِ گنديده ى پاكت كند 
در بيست و چهار ساعت، بيست و چهار سوزنِ در گوشت
قوطي چسب خالي شود روي قوسِ زمان 
بند بندِ انگشت هايش بچسبند زيرِ هشتِ تو،
بچسبند به طولِ موج
دهان ها غارهاي گوشتي جنبنده اي شوند 
صدا، گُنگ بيافتد روي صدا 
انگار سرش را كرده باشند زير آب 
انگار كرده باشي سرش را زير هشتت 
زبان بمكَد زمان را تا صفر تا ته 
بريزد از تخت، بطالتش سفيد و لزج
و اسمش را هيچ صدا نكنند 
به ملاقات     زير هشت تو

از دهان خودش به دهانِ ديگران
افتادنش دوپينگ كرده بود در گود چشم ها. 
جُدا را مي افتاد چروك را مي افتاد داغ را مي افتاد. 
مِيلِ پايين داشت برايند خويشتنش. 
لَك مي افتاد خون وَ حتي رحِمش نيز
براي انداختن بود. 
جنين هاي نصفه مجروح بين پاها سُر مي خوردند 
از دو سُرخرگ و يك سياهرگ باز، آويزانِ ناف ها
خونْ خونْ مازوخ مي رفت
و قابله گان همگي فرويدي مي كردند دست در بدنش. 
تَشت خون و آب خالي شد
و ريشه در همه چيزِ كودكي، مُرده به دنيا آمد.
روي دوش "افتادنش" رفت
يك سقط ديگر را حاملگي كند


از به هم آمدن گوشتِ ريش   
نَشت كني چيز بودگي ات را   به واحد شمارش چيز
روي صدا، فنجان، رنگ، تاريخ
و بشكني از هر چهار    وَ بميري در هر چهار
راه كه دَلمه بست در پرسپكتيوِ اين حوالي
بروي از حالِ منِ مَنانت، رنگ شوي   رنگ و روغن شوي
بايستي در پاهاي فريدا مثل قانقاريا 
بالا بروي تا انگشت هايش كه بكُند رنگ بودگي ات را. 
از دستانت از شُرّه رگ هاي باز 
ساقه هاي هواييِ نيشكر بروياند 
شيرابه ي شيرين پس دهد از رنگ به دهانت
و بمكي بمكي همه را همگي را "ريورا"يي. 
دست به نيشكرت، به رنگ و روغن و منِ بي مَنانت
با خودت ازدواج كني    بريزي به بوم 
رگ ها آن قدر بكوبند تا صدا برود به سوت. 
هيچ، هيچ و مكث و خالي 
پلان از پلانت عقب برود   
از رنگ به قانقاريا تا چيز بودگي. 
از لاي همان گوشت ريش سر كني توي خودت
كه خودت  براي خودت  كافي هستي. 

كوچه هاي پيچ در پيچ پراگ، جملات تو در توي كافكا بود. پراگ "محلّي"ست. اين بهترين كلمه ايست كه مي توانم برايش پيدا كنم. يك تنديس سنگي گوتيك كه زيبا و سرد است. می شود فهمید فضاي كافكايي كافكا از كجا مي آيد... و پاريس؛ پاريس را دوست نداشتم. شهر افسارگسيخته ای كه قطعه هاي مدرن و كلاسيكش مثل گوشت بد جوش خورده زخم به هم چسبيده اند. شهر شلوغ و خاكستري و بلبشو.  شهر نامهربان و نامحترم. شهر بوي ادرارهاي خياباني. پاریس با من شعر نبود. زيبايي ها درون موزه ها سال هاست خوابيده اند و آن چه بيدار است يك بي در و پيكري عظيم است. شهرهايي كه در اروپا ديدم يك جور لَشيزم دارند كه از جنس من نیست.  اينجا به ديدن صورت هاي ساده، لبخندها و مهربانی آدم ها عادت كرده ام. به اين كه همديگر را رعايت مي كنند و اهل گپ هاي صميمي هستند عادت كرده ام. مردمي كه با نگاهشان، با حرف هايشان، با كارهايشان به هم احترام مي گذارند. اهل كمك هستند، اهل ستودن برجستگي هاي هم هستند، اهل روحيه دادن هستند. مردم بي ادعا و كوشا، مردم ساده و صميمي. آدم هايي كه به من حس امنيت و يكدلي مي دهند.  چقدر دور شدن از اين مردم براي من ضروري بود. با اشتياق برگشتم.


‫من بچه تجاوز به خيابانم، از انزوا ‬
‫كه كرد آلتش را، در زمان بي ترددّي عابر.‬
‫و عبور در نطفه من مردّد شد به صفتي جا مانده از پدرم.‬
‫عابران حمله گي كردند خيابانِ تازه زا را‬
‫ژن هايم به هفت زبان زنده دنيا ترجمه شد ‬
‫تا پدر را پيدا كنند از وراثتم ‬
‫داد زدند همگي انزوا انزوا انزوا.‬
‫انزوا گريخته بود از خيابان‬
‫و من به حبسيدگيِ اتاق رفتم‬
‫مشروعيتم را از فاصله ديوارها بگيرم. ‬
در خواب مي خيابانيدم
در بيداری، متصل به دور بودم
اين ها همه صفات پدر بود
كه در من همه چيز خالي معنا مي شد
و ترجمه مي كردندم عابران
عابراني كه خود، خارج از كلمه بودند
و حتي مرگ من را در زبان مي كشتند
و حتي شبيه پدر را در خيابان مي كشتند
و انزوا شب ها زير تخت من مي خوابيد
تك سرفه مي كرد   آرام   مي گفت:
بابا جان! يك قطره آب!
و من گلويش را
تازه نگه مي داشتم.

حس تپيدن بعد از آب شدن كوه يخ را دارم. شب را حس مي كنم، طعم را حس مي كنم، هوا را حس مي كنم. انگار از قهقرا خودم را سنگ به سنگ بالا كشيده ام. حالا ديگر خون زخم هايم را ليسيده ام. رنگ مي پوشم و باز گاهی آواز مي خوانم، حتي اگر غمگين ترين آوازها باشند. راه مي روم و "زمستان است" گوش مي دهم؛ كه اخوان صدا شود، كه سرما صدا شود و صدا عبرت شود...و عبرت شود. اين ريزش سنگ مي توانست من را به هر جاده اي بدبين كند اما نكرد. فقط محتاط تر شده ام. سكوتم برگشته است. هانيه شده ام. هيچ چيز نمي تواند از من يك جنگجو بسازد. هيچ جنگي را شايسته جنگيدن نمي بينم. اين روزها دختر كافه اي بي قيدي هستم كه كلاه و شالگردنم را روي ميزهاي چوبي مي اندازم و فقط مي خوانم و ورق مي زنم. بعد از سال ها انرژي مسافرت دارم. مي روم صادق خان را ببينم در همين فصلي كه دوستش دارم. زمستان است.

هفت روز در را ببند.    ببند و تنبوره بزن
من "زار" گرفته ام    زار گريسته ام به جنوب  
جنوبِ ساعت ها
جنوبِ ملحفه ها
جنوبِ مِيل ها    جنوبِ خواب هاي زنگ دار.  
باد كه مي آمد من ديدمش. 
زنگ بود كه گوشم را مي زد 
موها را مي كشيد به دندان    خون مي انداخت
من زار گرفته ام   اين را زاري مي گويد
هوا افتاده است توي سرم 
زبان گم كرده ام
مثل آخرين جاشوي غرق شده
كه تهِ دريا، عاشيقلار بخوانَد. 
معشوق كه نبودي تو، بيا بابا باش   
"بابا زار" ي كن. 
يخ بريز روي تنم    آتشِ جنوب در من است. 
من را ببند به خودم    
ببند و بخوان
" یا شیخ شنگر رضو
انما وفو ، انما رضو
یا شیخ شنگر رضونی" 
يا شيخ شنگر رضوني
...
ماهيگيران از دريا فلس هاي پوسيده مي آورند
من از پوست مي ريزم  
دست هايم مي چرخد در هوا چيزي بگيرد،
مي اُفتم
مني كه مدام از خودم مي اُفتم...
" يا بابازار وفو
يا بابازار وفو"
من "زار" گرفته ام. 
اين را زاري مي گويد

* زار : روان پریشی و جنون که سواحل نشینان جنوب باور دارند باد از دریا می آورد