وبلاگستان ترمز بریده است

وبلاگستان یک سر رنج کشیدن است . توی تک تک خط های وبلاگستان صدای دندان ساییدن های عصبی و جیغ های خفه می آید . این جا هم استثنا نیست . خط های من هم پر از تعلیق کسالت بار و بهانه گیری گنگ بوده است . یأس و نفرت و توهم سر ریز می کند از صفحه های بی رنگ و بی رمق نویسنده های بریده . بلاگری عکس رگ زده اش را می چسباند به صفحه اش ،آن یکی به زمین و زمان بی دلیل فحش می دهد و واژه های گسیخته اش داد می زنند که حال دل خراب است . فتوبلاگ ها هم دست کمی ندارند . کو انرژی ؟ کو رنگ که بپاشد توی چشم های آدم ؟

چقدر این کلمه " مریض " را می شنوم و می بینم این روزها . همه همدیگر را متهم می کنند به " مریض " بودن . غافل از اینکه همه مان مریض هستیم .همه مان مریض شده ایم . وقتی ایران بودم یک جور مریض بودن افتخار بود! کلمه " مریض " هم احترام داشت ! همان مریضی ای که درد نوشتنمان می داد و بهترمان می کرد . "مریض" باتوم تحقیر نبود . با دوستی از ایران صحبت می کنم و حال رفیق دیگرمان را می پرسم . می پرسم که چرا واژه های وبلاگش این قدر منتقم شده اند؟ می گوید :"بابا فلانی را که می شناسی ، عقده و نفرت چنگ می زند ، مریض است دیگر! مریض! خیلی وقت است ندیدمش . دعوایمان شده است."!

دعوا در منطق ما ؟! حالم از خودم به هم می خورد . روحیهء پرخاش جوی  انتقام گیر یقهء من را هم گرفت . با یک دوست قدیمی ام دعوا کردم . آن هم از این راه دور .  وقتی صدای جیغش را پای تلفن می شنیدم می دانستم که چقدر دلم برای همین جیغ هایش تنگ شده . اما عصبی و کلافه بودم . من هم صدایم را بلند کردم که شنیده شوم . بی پرده شده ایم دیگر!

من دلم این وبستان را نمی خواهد . این وبستانی که ما را از هم دور می کند و دهان فحشمان را باز می کند . نه ، این وبستان محبوب من نیست که به خاطرش شب های نمناک این جا را تا نزدیک صبح بیدار بمانم تا یادداشت های بچه ها را داغ و به روزِ ایران بخوانم ، آن هم وقتی همه چراغ های مسنجرشان روشن است و برای هم گاه و بیگاه خنده می فرستند . نه مثل حالا که از هم فرار می کنند .

من هم چراغم را خاموش می کنم و صبح می دانم که عده ای باز هم به هم بد و بیراه گفته اند .

یکی ترمز اینجا را بکشد . وبلاگستان ترمز بریده است .

آب ها لنز مورب دارند

 

*گفتگوي من و نازي زير چتر

نازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه
مي گم كه خلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه
و قشنگتر اينه كه
يادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
راسي راسي ؟ يه روزي
اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه
اون وقت بشر چكار كنه ؟
من : هيچي نازي
دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
وقتي آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو مي كنه و با هلهله
از روي آتيش مي پره
نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو
اگه با هم بخوريم
هلهله هاي من وتو چطوري ثبت مي شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش مي كنند
عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه
نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟
من : من سياه و تو سفيد
نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا
من : نمي دونم والله
چتر رو بدش به من
نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزيز دل من ‚ آدم بود

* از حسین پناهی عزیز

جوزپه تورناتوره عزیز

برای من یک "آلفردو"بفرست..که نمیرد.