غربت هر چی غروبه!
امشب هوا سرد است . باز دستم را با شعله شمع می سوزانم . مثل روز های دور . روزهای شمع و اتاق خوبم .
خانه " علیرضا " بدجور من را یاد اتاقم در تهران می اندازد . شمع ها را یکی یکی روشن می کنیم و چراغ ها می روند که بمیرند! بعد هم حسابی موسیقی گوش می دهیم و هر کدام می گوییم چه مرگی را ترجیح می دهیم! از مرگ حرف می زنیم و لذت می بریم ! بحث می کنیم که بعد از مرگ هیچ می شویم یا نه ؟ بعد هم هر دو زل می زنیم به شعله شمع ها و به سکوت هم احترام می گذاریم . همین که من و علیرضا حرف سیاسی نمی زنیم و بد کسی را هم نمی گوییم و بلدیم زخم یک آهنگ را حس کنیم و کمی شعر می فهمیم به اندازه کافی به من انرژی می دهد . چای می خوریم و صدای عود می پیچد توی خانه و کلی عکس تماشا می کنیم . بساط دوربینش پهن است وسط خانه . عکس می گیرد از شمع های روی میز و با سایه ها بازی می کند توی عکس هایش . قهوه اش را مزه مزه می کند و حس می کنم تلخی اش را لحظه ای نگه می دارد . من اما توی فنجان قهوه ام شیر و شکر می ریزم و نمی خورمش !
یاد خودم افتاده ام!
خانه " علیرضا " بدجور من را یاد اتاقم در تهران می اندازد . شمع ها را یکی یکی روشن می کنیم و چراغ ها می روند که بمیرند! بعد هم حسابی موسیقی گوش می دهیم و هر کدام می گوییم چه مرگی را ترجیح می دهیم! از مرگ حرف می زنیم و لذت می بریم ! بحث می کنیم که بعد از مرگ هیچ می شویم یا نه ؟ بعد هم هر دو زل می زنیم به شعله شمع ها و به سکوت هم احترام می گذاریم . همین که من و علیرضا حرف سیاسی نمی زنیم و بد کسی را هم نمی گوییم و بلدیم زخم یک آهنگ را حس کنیم و کمی شعر می فهمیم به اندازه کافی به من انرژی می دهد . چای می خوریم و صدای عود می پیچد توی خانه و کلی عکس تماشا می کنیم . بساط دوربینش پهن است وسط خانه . عکس می گیرد از شمع های روی میز و با سایه ها بازی می کند توی عکس هایش . قهوه اش را مزه مزه می کند و حس می کنم تلخی اش را لحظه ای نگه می دارد . من اما توی فنجان قهوه ام شیر و شکر می ریزم و نمی خورمش !
یاد خودم افتاده ام!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۵ ساعت 12:31 AM توسط هانیه بختیار