1 : داشتم یک فیلم ایرانی می دیدم که القصه توی یک شاتش بازیگر کنار جوی
آب نشسته بود . من ذوق زده زود هم خانه را صدا زدم که " بدو بدو جوی آب "!
. خب ما در آمریکا که جوی آب نداریم تا آن جایی هم که اروپا را دیده ام از
جوی آب یا به قول من " جوب آب " خبری نبود . در نتیجه ما در یکی از بی
اهمیت ترین سکانس های کارگردان نیشمان باز شد و پرت شدیم به خاطره های
خود کودکمان ، خود نوجوانمان با جوب آب . فکرکردم شمایی که صبح ها با بی
حوصلگی از خانه می زنید بیرون و از ونک و انقلاب و تجریش و امیریه و بازار
تاکسی لکنته می گیرید و تا شب یک سر دارید و هزار سودا ، چیزهایی را می
بینید که نمی بینید ، که اینجا بعضی ها آرزوی یک لحظه اش را دارند .
جماعت خارج نشینی که دور هم جمع می شوند و می گویند : " آخ درخت های
خیابان ولی عصر ، آخ یخ در بهشت آبمیوه توچال ، آخ لبوی های دربند و درکه
، چرخی های چاقاله بادوم فروش ، صدای گردویی ها و پارویی ها ، کتاب فروش
های انقلاب ، دکه های روزنامه فروشی ، جر دادن حنجره توی استادیوم آزادی
..این ها نه از زندگی شان ناراضی هستند ، نه افسرده و منزوی و آدم های
نوستالژیکی هستند . جماعت دور از ایران فقط روزهایی را در ایران جا گذاشته
اند که توی چمدان هایشان جا نشد . همین .
2 : دیشب خواب دیدم رفتم توی یک گاراژ تاریک بی در و پیکر که یک دوچرخه ای را که نمی دانم مال که بود بدهم تعمیر کنند . از قضا وسط تعمیر گاه ،بادکنک های آبی هم می فروختند که دسته چتر داشت . آن طرف تعمیر گاهِ ماشین و کامیون و دوچرخه هم دیدم که " توکا نیستانی " بساط پهن کرده و دارد کتاب امضا می کند و تحویل ملت می دهد . فقط نمی دانم چرا کتاب ها مال سید علی صالحی بود . عجیب این بود که بعضی وقت ها صورت توکا تبدیل به صورت چیستا یثربی می شد .
3 : امروز توی " ستارباکس" فکر می کردم ستار باکس باز ها جماعتی از آدم های"تنها "هستند که دلشان می خواهد مثل خودم تا بوق سگ وقتی جاروکش کافه به پایه میزها می کوبد همان جا لم دهند .
4 : توی " یوتیوب " دیدم در یک عروسی محلی در دهدشت لرستان وقتی داماد کیک دهان عروس گذاشت و عروس هم برای عشوه لری نوک انگشت داماد را گازکی گرفت ، داماد یک دفعه چنان خواباند زیر گوش عروس که برق از کله خودم هم پرید . بعد هم هی با انگشت تهدیدش کرد و آخر هم چون به ساحت مقدس انگشتش توهین شده بود می خواست قهر کند و برود . عروس بدبخت هم حتی سرش را از زیر تور و چادر سفیدش بالا نیاورد .
خلاصه این که توی این آمریکای بد بده ، اگر شب و نصفه شبی زنی به پلیس زنگ بزند و به راست یا دورغ بگوید که شوهرم یا دوست پسرم من را زده یا آن قدر دعوا بالا بوده که احساس امنیت ندارم ، پلیس تا یک ربع بعد جلوی خانه است . مرد خانه را چه مقصر باشد چه نباشد ، دست بند زده مثل جانی ها می برد زندانِ ایستگاه پلیس و می گوید" کار ما دور کردن شما از خانه است ، دادگاه مقصر بودن شما را تعیین می کند " .
5 : بعضی وقت ها فکر می کنم ما به دنیا می آییم که فقط روز به روز نامتعادل تر شویم . لب ها و انگشت های دستمان را بجویم ، به طرز هیستریکی بخندیم و گریه کنیم ، افسردگی بگیریم و دکتر روانشناس پیدا کنیم ، روز به روز پرخاش گر تر و بی تحمل تر شویم و باز هم پیش دکترمان انگشت های دستمان را به هم بپیچانیم . تیک عصبی و فراموشی و حواس پرتی و لکنت بگیریم . تازه این ها به نظرم خیلی بهتر از نا متعادل هایی ست که روز به روز کلک تر ، دروغ گو تر ، محافظه کار تر، حریص تر ، منفعت طلب تر می شوند . تازه نمی فهمند که به شدت دکتر لازمند .
6 : سر جدتان این همه به من نگویید تند تند بنویس ، خواننده هایت را از دست می دهی . من آدم هر روز نویسی نیستم . فکر می کنم برای شما هم مهم نباشد امروز هوای این جا چطور بود و غذا چه خوردم و به کی تلفن زدم و اتسترا! به پیر و پیغمبرتان هم من آدم افسرده ای نیستم ، زندگی ام را عشق می کنم . جای زندگی ام را دوست دارم ، تفریح خودم را دارم ، دوست هایی پیشم هستند که گاهی از خوبی شان گریه ام می گیرد .با کسی زندگی می کنم که جمله ای برای توصیفش ندارم . این هایی را هم که این جا می خوانید التهاب زخمی است که با من متولد شده و ربطی به هیچ چیز در اطراف من ندارد .
خوش باشید .
پ.نون : دوستان هر کدامتان این جا را خواندید به " شرمین نادری " بگویید ای-میلش را چک کند .
2 : دیشب خواب دیدم رفتم توی یک گاراژ تاریک بی در و پیکر که یک دوچرخه ای را که نمی دانم مال که بود بدهم تعمیر کنند . از قضا وسط تعمیر گاه ،بادکنک های آبی هم می فروختند که دسته چتر داشت . آن طرف تعمیر گاهِ ماشین و کامیون و دوچرخه هم دیدم که " توکا نیستانی " بساط پهن کرده و دارد کتاب امضا می کند و تحویل ملت می دهد . فقط نمی دانم چرا کتاب ها مال سید علی صالحی بود . عجیب این بود که بعضی وقت ها صورت توکا تبدیل به صورت چیستا یثربی می شد .
3 : امروز توی " ستارباکس" فکر می کردم ستار باکس باز ها جماعتی از آدم های"تنها "هستند که دلشان می خواهد مثل خودم تا بوق سگ وقتی جاروکش کافه به پایه میزها می کوبد همان جا لم دهند .
4 : توی " یوتیوب " دیدم در یک عروسی محلی در دهدشت لرستان وقتی داماد کیک دهان عروس گذاشت و عروس هم برای عشوه لری نوک انگشت داماد را گازکی گرفت ، داماد یک دفعه چنان خواباند زیر گوش عروس که برق از کله خودم هم پرید . بعد هم هی با انگشت تهدیدش کرد و آخر هم چون به ساحت مقدس انگشتش توهین شده بود می خواست قهر کند و برود . عروس بدبخت هم حتی سرش را از زیر تور و چادر سفیدش بالا نیاورد .
خلاصه این که توی این آمریکای بد بده ، اگر شب و نصفه شبی زنی به پلیس زنگ بزند و به راست یا دورغ بگوید که شوهرم یا دوست پسرم من را زده یا آن قدر دعوا بالا بوده که احساس امنیت ندارم ، پلیس تا یک ربع بعد جلوی خانه است . مرد خانه را چه مقصر باشد چه نباشد ، دست بند زده مثل جانی ها می برد زندانِ ایستگاه پلیس و می گوید" کار ما دور کردن شما از خانه است ، دادگاه مقصر بودن شما را تعیین می کند " .
5 : بعضی وقت ها فکر می کنم ما به دنیا می آییم که فقط روز به روز نامتعادل تر شویم . لب ها و انگشت های دستمان را بجویم ، به طرز هیستریکی بخندیم و گریه کنیم ، افسردگی بگیریم و دکتر روانشناس پیدا کنیم ، روز به روز پرخاش گر تر و بی تحمل تر شویم و باز هم پیش دکترمان انگشت های دستمان را به هم بپیچانیم . تیک عصبی و فراموشی و حواس پرتی و لکنت بگیریم . تازه این ها به نظرم خیلی بهتر از نا متعادل هایی ست که روز به روز کلک تر ، دروغ گو تر ، محافظه کار تر، حریص تر ، منفعت طلب تر می شوند . تازه نمی فهمند که به شدت دکتر لازمند .
6 : سر جدتان این همه به من نگویید تند تند بنویس ، خواننده هایت را از دست می دهی . من آدم هر روز نویسی نیستم . فکر می کنم برای شما هم مهم نباشد امروز هوای این جا چطور بود و غذا چه خوردم و به کی تلفن زدم و اتسترا! به پیر و پیغمبرتان هم من آدم افسرده ای نیستم ، زندگی ام را عشق می کنم . جای زندگی ام را دوست دارم ، تفریح خودم را دارم ، دوست هایی پیشم هستند که گاهی از خوبی شان گریه ام می گیرد .با کسی زندگی می کنم که جمله ای برای توصیفش ندارم . این هایی را هم که این جا می خوانید التهاب زخمی است که با من متولد شده و ربطی به هیچ چیز در اطراف من ندارد .
خوش باشید .
پ.نون : دوستان هر کدامتان این جا را خواندید به " شرمین نادری " بگویید ای-میلش را چک کند .
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷ ساعت 3:1 AM توسط هانیه بختیار
|