ساعت پنج صبح داشتم فکر می کردم که اگر خودم را یک روزی یک جایی ببینم چه کار می کنم . خود دومم با همین شکل و شمایل ، با همین قد متوسط و صورت سفید و بی رنگ و رو ، با همین پاهای شماره 38 و دست هایی با انگشتان لاغر و کشیده ، با ابروهایی که بااینکه نشکسته اند اما شکل یک شکستگی محو را با خود دارند و موهایی به همین اندازه و با همین رنگ ، با چشم هایی قهو ه ای و بدنی لاغر . مثل "من" همیشه مچ پای راستش را حتی تا وقتی خوابش ببرد تکان دهد و وقتی بد اخلاق و عصبی می شود ناخودآگاه دستش را پشت گردنش بگذارد و بفشارد . وقتی ناراحت است دیوانه وار و بی زمان موسیقی گوش دهد و و قتی حالش خوب است دیوانه وار و بی زمان موسیقی گوش دهد . اگر تمام چیزهای ناچیزی را که نوشته ام و شعر هایی را که گفته ام همه را نوشته باشد ، اگر مثل من دیگران به "خود دومم " بگویند مغرور و کم حرف است ، درونگرا و مضطرب و حساس است و شکننده است ، اگر خود خودم باشد -خود دومم- و من یک روزی ببینمش چه می کنم ؟ مثلا توی کافه ای بیاید و روبرویم بنشیند یا توی یک پیاده روی شلوغ به او تنه بزنم و برگردم که معذرت بخواهم و توی چشم هایش نگاه کنم..
اگر خودم را ببینم ، نمی ترسم . فرار نمی کنم . جیغ نمی کشم و هیجان زده هم نمی شوم . فکر می کنم بغلش کنم و یک عالم روی شانه هایش گریه کنم و صورتم را به صورتش بچسبانم . حرفی نمی زنم و چیزی هم نمی پرسم . مزاحمش نمی شوم .رهایش می کنم تا برود ..
اگر خودم را ببینم ، نمی ترسم . فرار نمی کنم . جیغ نمی کشم و هیجان زده هم نمی شوم . فکر می کنم بغلش کنم و یک عالم روی شانه هایش گریه کنم و صورتم را به صورتش بچسبانم . حرفی نمی زنم و چیزی هم نمی پرسم . مزاحمش نمی شوم .رهایش می کنم تا برود ..
+ نوشته شده در جمعه ۱۰ آبان ۱۳۸۷ ساعت 1:1 AM توسط هانیه بختیار
|