فکر می کنم اگر فقط یک بار دیگر پایم را توی خیابان های خودمان بگذارم ، به همه لبخند می زنم وسلام می کنم و برای همه مردم شهر دست تکان می دهم و روی جدول کنار خیابان می دوم و می خندم! چه دیوانگی ملس خنده آوری! دلم حسابی هوایی است . نامه های "فروغ" به پرویز شاپور را می خواندم توی این همه گرفتگی آسمان . . نبض تند باران و تب من و واژه های شانزده ساله "فروغ " انگار سمفونی دیوانگی من را می زد ... سرفه ، اشک ، سرفه ، برق رعد ، سرفه ، دل گرفته آسمان ، سرفه ، فروغ و پرویز شاپور ، شره باران ، سرفه ، اشک ، فروغ ، ...سرماخوردگی رمانتیک من!
....
بعضی وقت ها عجیب دلم می خواهد برای وقتی "نباشم" ! با زندگی ام قایم باشک بازی می کنم و می روم گوشه ای از خودم چنبره می زنم و قایم می شوم . دنبال جایی برای "نبودن " می گردم و حس می کنم این انتظار کوچک و معصومانه ایست . برای "نبودن" نابهنگامم آمدم این جا ! نبودنم از وقتی شروع شد که جامدادی ام را باز کردم و بویش کردم . بوی اتاق خودم را می داد . انگار من را پرت کرد همان جا !جا مدادی ام را زود بستم که بویش به این زودی ها تمام نشود ! شاید اصلا دل بو کردنش را ندارم..!نمی دانم!
...
سیاه می نویسم ، می دانم . هر قدر کلنجار می روم سفید نمی شود که نمی شود . از کسی که دیشب از صدای جیغ خودش از خواب پریده است و با هر صدایی چهارستون بدنش می لرزد و تا صبح کابوس فرار از سایه ای توی کوچه پس کوچه های تاریک یا مردن این و آن را می بیند ، چه انتظاری دارید؟!؟!