سه هفته قبل از اینکه بروم آگهی تسلیتش را روی دیوار ببینم خودش را دیدم .با همان خنده های معصوم و حرف زدن های آرامش..تمام این مدت هر وقت باران آمد و برف بارید به بدن بیست و دو ساله اش فکر کردم که زیر خاک خیس یخ می کند . به دست هایی که یک روز جای توپ بسکتبال مدرسه بود و حالا نمی دانم چقدر از آن دست ها باقیست!.. به اینکه روزهای اول عاشقیتش بود و چشم هایش برق می زد و حالا چشم های سیاهش را بسته بودند و رویش پنبه گذاشته بودند!از این که بروم توی مجلس نبودنش بنشینم وحشت داشتم . به جز روز اولی که رفتم این همه بهت نبودنش را باور کنم هیچ جا پا نگذاشتم . نه توی مراسم دانشگاهش که مدرک مهندسی زود هنگامش را به مادرش دادند نه توی هیچ مراسم دیگری!
هی گفتند برایش بنویس ، ننوشتم! گفتند توی فلان ویژه نامه دانشگاهش بنویس،ننوشتم .گفتند "حنانه"قلمت را دوست داشت ،برایش بنویس .گفتم:به اندازه کافی سر کلاس برایش انشا خوانده بودم!!
حالا یک سال و دو ماه است که من نه برایش نوشته ام نه جایی که بوی مرگش را می داد پاگذاشتم.چند روز پیش از دانشگاهش پیغام دادند که می خواهند برایش ویژه نامه سالگرد در بیاورند و مطلب می خواستند. عصبانی شدم! من نمی توانستم از مرگ کسی بنویسم که یک روز با هم توی اتاق مدیر مدرسه مان ترقه زدیم و فرار کردیم! و چقدر با توپ های والیبال مدرسه فوتبال بازی کردیم!و آن روز که من از تلفن مدرسه یواشکی زنگ زدم و او کشیک کشید ، کلی توی راهروی مدرسه خندیدیم..لب هایم را فشار دادم و گفتم:نمی نویسم!
سه شب پیش خوابش را دیدم!! با من قهر بود . گریه می کردم و می گفتم :"حنانه ، آخه چرا با من قهری!؟ مگه ما دوس جون نبودیم؟!"..به من نگاه کردو گفت :" هانیه! آخه چرا اینقدر تو منو ندیده می گیری؟".....!!!
حالا گلویم درد می کند و بغضم را هنوز که هنوزه نگه داشته ام!
نمی دانم برایش بنویسم یا نه؟!؟!
(ببخشید که این بار هم از هر دفعه سیاه تر شد!) هانی