‫من بچه تجاوز به خيابانم، از انزوا ‬
‫كه كرد آلتش را، در زمان بي ترددّي عابر.‬
‫و عبور در نطفه من مردّد شد به صفتي جا مانده از پدرم.‬
‫عابران حمله گي كردند خيابانِ تازه زا را‬
‫ژن هايم به هفت زبان زنده دنيا ترجمه شد ‬
‫تا پدر را پيدا كنند از وراثتم ‬
‫داد زدند همگي انزوا انزوا انزوا.‬
‫انزوا گريخته بود از خيابان‬
‫و من به حبسيدگيِ اتاق رفتم‬
‫مشروعيتم را از فاصله ديوارها بگيرم. ‬
در خواب مي خيابانيدم
در بيداری، متصل به دور بودم
اين ها همه صفات پدر بود
كه در من همه چيز خالي معنا مي شد
و ترجمه مي كردندم عابران
عابراني كه خود، خارج از كلمه بودند
و حتي مرگ من را در زبان مي كشتند
و حتي شبيه پدر را در خيابان مي كشتند
و انزوا شب ها زير تخت من مي خوابيد
تك سرفه مي كرد   آرام   مي گفت:
بابا جان! يك قطره آب!
و من گلويش را
تازه نگه مي داشتم.