من بچه تجاوز به خيابانم، از انزوا
كه كرد آلتش را، در زمان بي ترددّي عابر.
و عبور در نطفه من مردّد شد به صفتي جا مانده از پدرم.
عابران حمله گي كردند خيابانِ تازه زا را
ژن هايم به هفت زبان زنده دنيا ترجمه شد
تا پدر را پيدا كنند از وراثتم
داد زدند همگي انزوا انزوا انزوا.
انزوا گريخته بود از خيابان
و من به حبسيدگيِ اتاق رفتم
مشروعيتم را از فاصله ديوارها بگيرم.
در خواب مي خيابانيدم
در بيداری، متصل به دور بودم
اين ها همه صفات پدر بود
كه در من همه چيز خالي معنا مي شد
و ترجمه مي كردندم عابران
عابراني كه خود، خارج از كلمه بودند
و حتي مرگ من را در زبان مي كشتند
و حتي شبيه پدر را در خيابان مي كشتند
و انزوا شب ها زير تخت من مي خوابيد
تك سرفه مي كرد آرام مي گفت:
بابا جان! يك قطره آب!
و من گلويش را
تازه نگه مي داشتم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 4:58 PM توسط هانیه بختیار