كوچه هاي پيچ در پيچ پراگ، جملات تو در توي كافكا بود. پراگ "محلّي"ست. اين
بهترين كلمه ايست كه مي توانم برايش پيدا كنم. يك تنديس سنگي گوتيك كه
زيبا و سرد است. می شود فهمید فضاي كافكايي كافكا از كجا مي آيد... و
پاريس؛ پاريس را دوست نداشتم. شهر افسارگسيخته ای كه قطعه هاي مدرن و كلاسيكش
مثل گوشت بد جوش خورده زخم به هم چسبيده اند. شهر شلوغ و خاكستري و بلبشو.
شهر نامهربان و نامحترم. شهر بوي ادرارهاي خياباني. پاریس با من شعر نبود. زيبايي ها درون موزه
ها سال هاست خوابيده اند و آن چه بيدار است يك بي در و پيكري عظيم است.
شهرهايي كه در اروپا ديدم يك جور لَشيزم دارند كه از جنس من نیست. اينجا به
ديدن صورت هاي ساده، لبخندها و مهربانی آدم ها عادت كرده ام. به
اين كه همديگر را رعايت مي كنند و اهل گپ هاي صميمي هستند عادت كرده ام.
مردمي كه با نگاهشان، با حرف هايشان، با كارهايشان به هم احترام مي گذارند.
اهل كمك هستند، اهل ستودن برجستگي هاي هم هستند، اهل روحيه دادن هستند.
مردم بي ادعا و كوشا، مردم ساده و صميمي. آدم هايي كه به من حس امنيت و
يكدلي مي دهند. چقدر دور شدن از اين مردم براي من ضروري بود. با
اشتياق برگشتم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 6:4 PM توسط هانیه بختیار