سرمای همین سال. از پله های سینما که آمدم بالا باز نفسم سنگین شده بود. پاهایم می لرزید. آنا کارنینا مرده بود... سوز گزنده زد توی موها و گردنم. یقه کتش را صاف کرد؛ به ته ریش پایین گوشش دست کشید و با یک تلخند گفت : حالا باید خیلی مواظب خودت باشی... این سهمگین ترین جمله ای بود که از او شنیده بودم . زیر انعکاس صدایش صدای استخوان هایم می آمد. احساس کسی را داشت که روی اسبی شرطبندی کرده؛ تمام طول مسابقه آرام و مطمئن روی صندلی تماشاچی ها نشسته و تماشا کرده؛ و حالا اسبش برده بود.
...من روی ریل قطار ایستاده بودم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 12:13 AM توسط هانیه بختیار