زمان دو تا بشود، دو دايره از سنگ
تايِ اول، ساكنْ زيرِ پوست زير غايبِ تو
تايِ دوم، دوّار و باشنده بيرون تنت
•
اكنون عقربه هاي درون، وارفته درجا مي زنند
و سنگ بيروني، ثانيه هاي تيزش
به وقت گرينويچِ كسالت مي چرخند.
آسيابان پوزه بند ماديانِ مبهوت را سفت مي كند
چشم هاي الكلي اش را مي بندد
و حيوان مستِ مدوّر، سنگِ زمان را مي گرداند.
•
سمعكش را كه دربياورد از گوش
صدا نكند ترَك هاي جمجمه ات
عاج شكسته دندان هايت و استخوانِ كاسه چِشمت.
•
تو ريزش مي كني از بينِ دو وقت
گَرد مي شوي به گِرد زمان
و خاكه ي تنت در حلزونيِ لحظه، لِرد مي بندد.
رسوب در اوقاتِ معينِ محدود
رسوب در ساقِ سركوبِ ماديان.
رسوب در فضايِ تنگ دو سنگ.
•
اين باد است كه غبار تو را مي بَرَد
به يك آسياب باديِ بي اسب
تنِ باد در پرّه ها چرخ مي شود
تا سنگ روي سنگ بچرخد
و استخوان هاي ديگري لايِ زمان
خُرد و نرم، ساييده شوند.
•
انگار كن هر بودَني را مُدام
در هاوني عظيم، بكوبند
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 5:2 PM توسط هانیه بختیار