زمان دو تا بشود، دو دايره از سنگ
تايِ اول، ساكنْ زيرِ پوست    زير غايبِ تو
تايِ دوم، دوّار و باشنده    بيرون تنت

اكنون عقربه هاي درون، وارفته درجا مي زنند
و سنگ بيروني، ثانيه هاي تيزش
به وقت گرينويچِ كسالت مي چرخند.
آسيابان پوزه بند ماديانِ مبهوت را سفت مي كند
چشم هاي الكلي اش را مي بندد
و حيوان مستِ مدوّر، سنگِ زمان را مي گرداند.

سمعكش را كه دربياورد از گوش
صدا نكند ترَك هاي جمجمه ات
عاج شكسته دندان هايت    و استخوانِ كاسه چِشمت.

تو ريزش مي كني از بينِ دو وقت
گَرد مي شوي به گِرد زمان
و خاكه ي تنت در حلزونيِ لحظه، لِرد مي بندد.
رسوب در اوقاتِ معينِ محدود
رسوب در ساقِ سركوبِ ماديان.
رسوب در فضايِ تنگ دو سنگ.

اين باد است كه غبار تو را مي بَرَد
به يك آسياب باديِ بي اسب
تنِ باد در پرّه ها چرخ مي شود
تا سنگ روي سنگ بچرخد
و استخوان هاي ديگري لايِ زمان
خُرد و نرم، ساييده شوند.

انگار كن هر بودَني را مُدام
در هاوني عظيم، بكوبند