بابا شدن ، پرتال ، تله پاتی!!
* کی فکر می کرد اون روزا ؟ اون روزا که شیطون تر از حالا بودیم و کفشامون عاصی خیابون گردی های بی خستگی بود ، با هم. اون روزا که کودک تر از اون بودیم که به سرمون بزنه دنیامونو کش بدیم و گشادش کنیم ، اون قدر که خودمونم توش گم شیم..اون روزا که دلمون خوش بود به یه یادداشت بی ادعا یا یه طرح سیاه ساده که بچسبه تنگ دل روزنامه..اون روزا کی فکر می کردیم این قدر بزرگ شیم؟ اون قدر که مثلا " بابا " شیم؟!! حالا رفیق پرسه زدن های نوجوونی ،هادی دوست داشتنی "بابا" شده..اونم بابای یه "باران" که می دونم قراره مثل خودش دنیا رو یه جور دیگه نیگا کنه.
............................................
*این بچه هم خیلی زحمت کشیده . شب و نصف شب ایران چراغ مسنجرش روشنه . هی بهش می گم : "نیما جان مگه تو خواب نداری؟" می گه :" دارم یه کارایی می کنم"!!.. حالا کارشو کرده ! اولین پرتال شخصی ایرانی رو راست و ریس کرده . هر چند که هنوزم شب و نصف شب چراغش روشنه . دوباره بهش می گم :"باز که بیداری شازده؟" می گه : "تو از کجا فهمیدی من شازدم؟"!! و می بینم ای بابا بچه پرتال ساز ما نوه نادر شاه خودمون هم از آب در اومده!! برین ناخونک بزنین به دست پخت نیما افشار نادری ما تا اون رگ نادریش نگرفته!!
.............................................
*دو شب پیش خواب رفیقی رو دیدم . امروز برام پیغام گذاشته : "هانی ، دو شب پیش خوابتو دیدم"!!
