دنیای کپک زده و هیولای مالیخولیا!
کدئین هایی که از ایران آورده ام دارد ته می کشد..و این سر درد بد قلق لعنتی که چنگ می زند توی سرم ..دو روز پیش از یک بسته کامل تا شب فقط دو تا باقی مانده بود..به سعید شمس می گویم" نکند بمیرم با این همه مسکنی که توی خونم می چرخد؟!" می گوید : " نترس ، من دیروز ۶ تا خورده ام و نمرده ام"!! به خودم می گویم بدبخت بینوا چرا مثل آدم زندگی نمی کنی؟! مثل همه از دلخوشی های ساده لذتت را ببر و بتمرگ سر جایت!! اما مگر می شود..حتما باید مغزم بلولد توی نکبت های دنیا..حتما باید شب ها خواب ببینم دارم از بمب و تیر فرار می کنم..صدای رگباری که من را نشانه گرفته توی مغزم بچرخد..حتما باید کابوس ببینم که توی شب کوچه پس کوچه های متروک ترسناک سایه ای دنبالم می کند..حتما باید برای غم های این و آن تا صبح بغض بخورم و دلم آب شود و قلبم دوباره تیر بکشد...حتما باید فکر کنم اگر مادربزرگم بمیرد چه خاکی توی سرم کنم؟! وای اگر بمیرد!؟!! و بعد بروم یک گوشه و هق هق کنم..یکی نیست بگوید بچه جان برو بنشین سر جایت و زندگی خودت را بکن! حتما باید به همه کار داشته باشم!! به مهدی می گویم چطوری؟ می گوید:" حالم خراب است..رفتم بهشت زهرا برای خودم دنبال قبر می گردم"!! و من تا دو روز حالت تهوع می گیرم و می خواهم همه دنیا را بالا بیاورم..از مرتضی می پرسم . می گوید :"خراب! برام دعا کن" .. کاوه می نویسد : " همه مان طاعون گرفته ایم"! ..آن یکی میل می زند " دختر کوچولوی نازنازی من برو خوش باش ما همه این جا بد حالیم..توی روزنامه ها خاک مرگ پاشیده اند!" ..اصلا خوشم می آید همه رفقا مثل همیم..دنیا را از زاویه کپک زده اش نگاه می کنیم و ..برای همین هم هست که درد نوشتن می گیریم..
{ تو رو خدا نگران نشوید ..ظاهرم را که ببینید خندانم و شاد..همان طور کودک ! می چرخم و آواز های بچگی می خوانم..دعا کنید این درد بی درمان نسل آشفتگی برود بمیرد!!}
{ کامنت دونی این پست بسته است چون خودم می دانم که گندش را در آورده ام و خیلی لوس تشریف دارم !!}
+ نوشته شده در شنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۵ ساعت 2:45 AM توسط هانیه بختیار